شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 894 از 993

متن اصلی

بدو گفت کامروز شاه از نماز همانا نیاید به کاری فراز چنین هم شب تیره بیدار بود پرستندهٔ پاک دادار بود همان نیز خورشید گردد بلند زگرما نباید که یابد گزند بیاساید امروز و فردا پگاه همی راند اندر میان سپاه چنین گفت بهرام با مهتران که کاریست این هم سبک هم گران چو بر خسرو این کار گیریم تنگ مگر تیز گردد بیاید به جنگ بتنها تن او یکی لشکرست جهانگیر و بیدار و کنداورست وگر کشته آید به دشت نبرد برآرد ز ما نیز بهرام گرد هم آن به که امروز باشیم نیز وگر خوردنی نیست بسیار چیز مگر کو بدین هم نشان خوش منش بیاید به از جنگ وز سرزنش چنان هم همی بود تا شب ز کوه برآمد بگرد اندر آمد گروه سپاه اندرآمد ز هر پهلوی همی سوختند آتش از هر سوی چوروی زمین گشت خورشید فام سخن گوی بندوی برشد ببام ببهرام گفت ای جهاندیده مرد برانگه که برخاست از دشت گرد چو خسرو شما را بدید او برفت سوی روم با لشکر خویش تفت کنون گر تو پران شوی چون عقاب وگر برتر آری سر از آفتاب نبیند کسی شاه را جز بروم که اکنون کهن شد بران مرز وبوم کنون گر دهیدم به جان زینهار بیایم بر پهلوان سوار بگویم سخن هرچ پرسد زمن ز کمی و بیشی آن انجمن وگرنه بپوشم سلیح نبرد به جنگ اندر آیم بکردار گرد چو بهرام بشنید زو این سخن دل مرد برنا شد از غم کهن به یاران چنین گفت کاکنون چه سود اگر من برآرم ز بندوی دود همان به که او را برپهلوان برم هم برین گونه روشن روان بگوید بدو هرچ داند ز شاه اگر سر دهد گر ستاند کلاه به بندوی گفت ای بد چاره جوی تو این داوریها ببهرام گوی فرود آمد از بام بندوی شیر همی راند با نامدار دلیر چوبشنید بهرام کامد سپاه سوی روم شد خسرو کینه خواه زپور سیاوش بر آشفت سخت بدو گفت کای بدرگ شوربخت نه کار تو بود اینک فرمودمت همی بی هنر خیره بستودمت جهانجوی بندوی را پیش خواند همی خشم بهرام با او براند بدو گفت کای بدتن بدکنش فریبنده مرد از در سرزنش سپاه مرا خیره بفریفتی زبد گوهر خویش نشکیفتی تو با خسرو شوم گشتی یکی جهاندیده یی کردی از کودکی کنون آمدی با دلی پر سخن که من نو کنم روزگار کهن بدو گفت بندوی کای سرفراز زمن راستی جوی و تندی مساز بدان کان شهنشاه خویش منست بزرگیش ورادیش پیش منست فداکردمش جان وبایست کرد تو گر مهتری گرد کژی مگرد بدو گفت بهرام من زین گناه که کردی نخواهمت کردن تباه ولیکن تو هم کشته بر دست اوی شوی زود و خوانی مرا راست گوی نهادند بر پای بندوی بند ببهرام دادش ز بهر گزند همی بود تا خور شد اندر نهفت بیامد پر اندیشه دل بخفت چو خورشید خنجر کشید از نیام پدید آمد آن مطرف زردفام فرستاد و گردنکشان را بخواند برتخت شاهی به زانو نشاند بهرجای کرسی زرین نهاد چوشاهان پیروز بنشست شاد چنین گفت زان پس به بانگ بلند که هرکس که هست ازشما ارجمند ز شاهان ز ضحاک بتر کسی نیامد پدیدار بجویی بسی که از بهر شاهی پدر را بکشت وزان کشتن ایرانش آمد بمشت دگر خسرو آن مرد بیداد و شوم پدر را بکشت آنگهی شد بروم کنون ناپدیدست اندر جهان یکی نامداری ز تخت مهان که زیبا بود بخشش و بخت را کلاه و کمر بستن وتخت را

شرح و بازنویسی ساده

بخش 894 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).