شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 896 از 993

متن اصلی

پر از درد دیدم دل پارسا که اندر جهان دیو بد پادشا دگر آنک بد گوهر افراسیاب ز توران بدانگونه بگذاشت آب بزاری سر نوذر نامدار بشمشیر ببرید و برگشت کار سدیگر سکندر که آمد ز روم به ایران و ویران شد این مرز وبوم چو دارای شمشیر زن را بکشت خور و خواب ایرانیان شد درشت چهارم چو ناپاک دل خوشنواز که گم کرد زین بوم و بر نام و ناز چو پیروز شاهی بلند اختری جهاندار وز نامداران سری بکشتند هیتالیان ناگهان نگون شد سرتخت شاه جهان کس اندر جهان این شگفتی ندید که اکنون بنوی به ایران رسید که بگریخت شاهی چوخسرو زگاه سوی دشمنان شد ز دست سپاه بگفت این و بنشست گریان بدرد ز گفتار او گشت بهرام زرد جهاندیده سنباد برپای جست میان بسته وتیغ هندی بدست چنین گفت کاین نامور پهلوان بزرگست و با داد و روشن روان کنون تاکسی از نژادکیان بیاید ببندد کمر بر میان هم آن به که این برنشیند بتخت که گردست و جنگاور و نیک بخت سرجنگیان کاین سخنها شنید بزد دست و تیغ از میان برکشید چنین گفت کز تخم شاهان زنی اگر باز یابیم در بر زنی ببرم سرش را بشمشیر تیز زجانش برآرم دم رستخیز نمانم که کس تاجداری کند میان سواران سورای کند چوبشنید با بوی گرد ارمنی که سالار ناپاک کرد آن منی کشیدند شمشیر و برخاستند یکی نو سخن دیگر آراستند که بهرام شاهست و ماکهتریم سر دشمنان را بپی بسپریم کشیده چو بهرام شمشیر دید خردمندی و راستی برگزید چنین گفت کانکو ز جای نشست برآید بیازد به شمشیر دست ببرم هم اندر زمان دست اوی هشیوار گردد سرت مست اوی بگفت این و از پیش آزادگان بیامد سوی گلشن شادگان پراگنده گشت آن بزرگ انجمن همه رخ پر آژنگ و دل پرشکن چوپیدا شد آن چادر قیرگون درفشان شد اختر بچرخ اندرون چو آواز دارندهٔ پاس خاست قلم خواست بهرام و قرطاس خواست بیامد دبیر خردمند و راد دوات و قلم پیش دانا نهاد بدو گفت عهدی ز ایرانیان بباید نوشتن برین پرنیان که بهرام شاهست و پیروزبخت سزاوار تاج است و زیبای تخت نجوید جز از راستی درجهان چه در آشکار و چه اندر نهان نوشته شد آن شمع برداشتند شب تیره باندیشه بگذاشتند چو پنهان شد آن چادر لاژورد جهان شد ز دیدار خورشید زرد بیامد یکی مرد پیروزبخت نهاد اندر ایوان بهرام تخت برفتند ایوان شاهی چو عاج بیاویختند از برگاه تاج برتخت زرین یکی زیرگاه نهادند و پس برگشادند راه نشست از بر تخت بهرامشاه به سر برنهاد آن کیانی کلاه دبیرش بیاورد عهد کیان نوشته بران پربها پرنیان گوایی نوشتند یکسر مهان که بهرام شد شهریار جهان بران نامه چون نام کردند یاد بروبر یکی مهر زرین نهاد چنین گفت کاین پادشاهی مراست بدین بر شما پاک یزدان گواست چنین هم بماناد سالی هزار که از تخمهٔ من بود شهریار پسر بر پسر هم چنین ارجمند بماناد با تاج و تخت بلند بذر مه اندر بد و روز هور که از شیر پر دخته شد پشت گور چنین گفت زان پس بایرانیان که برخاست پرخاش و کین از میان کسی کوبرین نیست همداستان اگر کژ باشید اگر راستان به ایران مباشید بیش از سه روز چهارم چو از چرخ گیتی فروز بر آید همه نزد خسرو شوید برین بوم و بر بیش ازین مغنوید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 896 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).