شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 897 از 993

متن اصلی

نه از دل برو خواندند آفرین که پردخته از تو مبادا زمین هرآنکس که با شاه پیوسته بود بران پادشاهی دلش خسته بود برفتند زان بوم تا مرز روم پراگنده گشتند ز آباد بوم همی بود بندوی بسته چو یوز به زندان بهرام هفتاد روز نگهبان بندوی بهرام بود کزان بند او نیک ناکام بود ورا نیز بندوی بفریفتی ببند اندر از چاره نشکیفتی که از شاه ایران مشو ناامید اگر تیره شد روز گردد سپید اگرچه شود بخت او دیرساز شود بخت پیروز با خوشنواز جهان آفرین برتن کیقباد ببخشید و گیتی بدو باز داد نماند به بهرام هم تاج وتخت چه اندیشد این مردم نیک بخت ز دهقان نژاد ایچ مردم مباد که خیره دهد خویشتن رابباد بانگشت بشمر کنون تا دوماه که از روم بینی به ایران سپاه بدین تاج و تخت آتش اندرزنند همه ز یورش بر سرش بشکنند بدو گفت بهرام گر شهریار مرا داد خواهد به جان زینهار زپند توآرایش جان کنم همه هرچ گویی توفرمان کنم یکی سخت سوگند خواهم بماه به آذرگشسپ و بتخت و کلاه که گر خسرو آید برین مرز وبوم سپاه آرد از پیش قیصر ز روم به خواهی مرا زو به جان زینهار نگیری تو این کار دشوار خوار ازو بر تن من نیاید زیان نگردد به گفتار ایرانیان بگفت این و پس دفتر زند خواست به سوگند بندوی رابند خواست چو بندوی بگرفت استا و زند چنین گفت کز کردگار بلند مبیناد بندوی جز درد ورنج مباد ایمن اندر سرای سپنج که آنگه که خسرو بیاید زجای ببینم من او را نشینم ز پای مگر کو به نزد تو انگشتری فرستد همان افسر مهتری چوبشنید بهرام سوگند او بدید آن دل پاک و پیوند او بدو گفت کاکنون همه راز خویش بگویم بر افرازم آواز خویش بسازم یکی دام چوبینه را بچاره فراز آورم کینه را به زهراب شمشیر در بزمگاه بکوشش توانمش کردن تباه بدریای آب اندرون نم نماند که بهرام را شاه بایست خواند بدو گفت بندوی کای کاردان خردمند و بیدار و بسیاردان بدین زودی اندر جهاندار شاه بیاید نشیند برین پیشگاه تودانی که من هرچ گویم بدوی نپیچد ز گفتار این بنده روی بخواهم گناهی که رفت از تو پیش ببخشد به گفتار من تاج خویش اگر خود برآنی که گویی همی به دل رای کژی نجویی همی ز بند این دو پای من آزاد کن نخستین ز خسرو برین یادکن گشاده شود زین سخن راز تو بگوش آیدش روشن آواز تو چو بشنید بهرام شد تازه روی هم اندر زمان بند برداشت زوی چو روشن شد آن چادر مشک رنگ سپیده بدو اندر آویخت چنگ ببندوی گفت ارث دلم نشکند چو چوبینه امروز چوگان زند سگالیده ام دوش با پنج یار که از تارک او برآرمم دمار چوشد روز بهرام چوبینه روی به میدان نهاد و بچوگان و گوی فرستاده آمد ز بهرام زود به نزدیک پور سیاوش چودود زره خواست و پوشید زیرقبای ز درگاه باسپ اندر آورد پای زنی بود بهرام یل را نه پاک که بهرام را خواستی زیر خاک به دل دوست بهرام چوبینه بود که از شوی جانش پر از کینه بود فرستاد نزدیک بهرام کس که تن را نگه دار و فریاد رس که بهرام پوشید پنهان زره برافگند بند زره را گره ندانم که در دل چه دارد ز بد تو زو خویشتن دور داری سزد چو بشنید چو بینه گفتار زن که با او همی گفت چوگان مزن هرآنکس که رفتی به میدان اوی چو نزدیک گشتی بچوگان و گوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 897 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).