شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 898 از 993

متن اصلی

زدی دست بر پشت اونرم نرم سخن گفتن خوب و آواز گرم چنین تا به پور سیاوش رسید زره در برش آشکارا بدید بدو گفت ای بتر از خار گز به میدان که پوشد زره زیر خز بگفت این و شمشیر کین برکشید سراپای او پاک بر هم درید چوبندوی زان کشتن آگاه شد برو تابش روز کوتاه شد بپوشید پس جوشن و برنشست میان یلی لرزلرزان ببست ابا چند تن رفت لرزان به راه گریزان شد از بیم بهرامشاه گرفت او ازان شهر راه گریز بدان تا نبینند ازو رستخیز به منزل رسیدند و بفزود خیل گرفتند تازان ره اردبیل زمیدان چو بهرام بیرون کشید همی دامن ازخشم در خون کشید ازان پس بفرمود مهر وی را که باشد نگهدار بندوی را ببهرام گفتند کای شهریار دلت را ببندوی رنجه مدار که اوچون ازین کشتن آگاه شد همانا که با باد همراه شد پشیمان شد از کشتن یار خویش کزان تیره دانست بازار خویش چنین گفت کنکس که دشمن ز دوست نداند مبادا ورا مغز و پوست یکی خفته بر تیغ دندان پیل یکی ایمن از موج دریای نیل دگر آنک بر پادشا شد دلیر چهارم که بگرفت بازوی شیر ببخشای برجان این هر چهار کزیشان بپیچد سر روزگار دگر هرک جنباند او کوه را بران یارگر خواهد انبوه را تن خویشتن را بدان رنجه داشت وزان رنج تن باد در پنجه داشت بکشتی ویران گذشتن برآب به آید که بر کارکردن شتاب اگر چشمه خواهی که بینی بچشم شوی خیره زو بازگردی بخشم کسی راکجا کور بد رهنمون بماند به راه دراز اندرون هرآنکس که گیرد بدست اژدها شد او کشته و اژدها زو رها وگر آزمون را کسی خورد زهر ازان خوردنش درد و مرگست بهر نکشتیم بندوی را از نخست ز دستم رها شد در چاره جست برین کرده خویش باید گریست ببینیم تا رای یزدان بچیست وزان روی بندوی و اندک سپاه چوباد دمان بر گرفتند راه همی برد هرکس که بد بردنی براهی که موسیل بود ارمنی بیابان بی راه و جای دده سرا پرده یی دید جایی زده نگه کرد موسیل بود ارمنی هم آب روان یافت هم خوردنی جهان جوی بندوی تنها برفت سوی خیمه ها روی بنهاد تفت چو مو سیل را دید بردش نماز بگفتند با او زمانی دراز بدو گفت موسیل زایدر مرو که آگاهی آید تو را نوبنو که در روم آباد خسرو چه کرد همی آشتی نو کند گر نبرد چو بشنید بندوی آنجا بماند وزان دشت یاران خود رابخواند همی تاخت خسرو به پیش اندرون نه آب وگیا بود و نه رهنمون عنان را بدان باره کرده یله همی راند ناکام تا به اهله پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر چو خسرو به نزدیک ایشان رسید بران شهر لشکر فرود آورید همان چون فرود آمد اندر زمان نوندی بیامد ز ایران دمان ز بهرام چوبین یکی نامه داشت همان نامه پوشیده در جامه داشت نوشته سوی مهتری باهله که گرلشکر آید مکنشان یله سپاه من اینک پس اندر دمان بشهر تو آید زمان تا زمان چو مهتر برانگونه برنامه دید هم اندر زمان پیش خسرو دوید چوخسرو نگه کرد و نامه بخواند ز کار جهان در شگفتی بماند بترسید که آید پس او سپاه بران نامه بر تنگدل گشت شاه ازان شهر هم در زمان برنشست میان کیی تاختن را ببست همی تاخت تا پیش آب فرات ندید اندرو هیچ جای نبات شده گرسنه مرد پیر وجوان یکی بیشه دیدند و آب روان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 898 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).