شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 906 از 993

متن اصلی

چواین راست گردد بهنگام تو نویسند برتاجها نام تو چوایشان بران گونه دیدند رای بپردخت خسرو زبیگانه جای دوات و قلم خواست وچینی حریر بفرمود تا پیش او شد دبیر یکی نامه بنوشت بر پهلوی برآیین شاهان خط خسروی که پذرفت خسرو زیزدان پاک ز گردنده خورشید تا تیره خاک که تا او بود شاه در پیشگاه ورا باشد ایران و گنج و سپاه نخواهد ز دارندگان باژ روم نه لشکر فرستد بران مرز وبوم هران شارستانی کزان مرز بود اگر چند بیکار و بی ارز بود بقیصر سپارد همه یک بیک ازین پس نوشته فرستیم و چک همان نیز دختر کزان مادرست که پاکست وپیوستهٔ قیصرست بهمداستان پدرخواستیم بدین خواستن دل بیاراستیم هران کس که در بارگاه تواند ازایران و اندر پناه تواند چوگستهم و شاپور و چون اندیان چو خراد بر زین زتخم کیان چو لشکر فرستی بدیشان سپار خرد یافته دختر نامدار بخویشی چنانم کنون باتو من چو از پیش بود آن بزرگ انجمن نخستین کیومرث با جمشید کزو بود گیتی ببیم وامید دگر هرچ هستند ایرج نژاد که آیین و فر فریدون نهاد بدین همنشان تا قباد بزرگ که از داد او خویش بدمیش وگرگ همه کینه برداشتیم از میان یکی گشت رومی و ایرانیان ز قیصر پذیرفتم آن دخترش که از دختران باشد او افسرش ازین بر نگردم که گفتم یکی ز کردار بسیار تا اندکی تو چیزی که گفتی درنگی مساز که بودن درین شارستان شد دراز چو کرد این سخن ها برین گونه یاد نوشته بخورشید خراد داد سپهبد چو باد اندر آمد زجای باسپ کمیت اندر آورد پای همی تاخت تا پیش قیصر چوباد سخنهای خسرو بدو کرد یاد چو قیصر ازان نامه بگسست بند بدید آن سخنهای شاه بلند بفرمود تا هر که دانا بدند به گفتارها بر توانا بدند به نزدیک قیصر شدند انجمن بپرسید زیشان همه تن بتن که اکنون مر این را چه درمان کنیم ابا شاه ایران چه پیمان کنیم بدین نامه ما بی بهانه شدیم همی روم و ایران یگانه شدیم بزرگان فرزانه برخاستند زبان را به پاسخ بیاراستند که ما کهترانیم و قیصر تویی جهاندار با تخت و افسر تویی نگه کن کنون رای و فرمان تو راست ز ما گر بخواهی تن و جان تو راست چو بشنید قیصر گرفت آفرین بدان نامداران با رای و دین همی بود تاشمع گردان سپهر دگرگونه ترشد به آیین و چهر چو خورشید گردنده بی رنگ شد ستاره به برج شباهنگ شد به فرمود قیصر به نیرنگ ساز که پیش آرد اندیشه های دراز بسازید جای شگفتی طلسم که کس بازنشناسد او را به جسم نشسته زنی خوب برتخت ناز پراز شرم با جامه های طراز ازین روی و زان رو پرستندگان پس پشت و پیش اندرش بندگان نشسته بران تخت بی گفت وگوی بگریان زنی ماند آن خوب روی زمان تا زمان دست برآفتی سرشکی ز مژگان بینداختی هرآنکس که دیدی مر او را ز دور زنی یافتی شیفته پر ز نور که بگریستی بر مسیحا بزار دو رخ زرد و مژگان چو ابر بهار طلسم بزرگان چو آمد بجای بر قیصر آمد یکی رهنمای ز دانا چو بشنید قیصر برفت به پیش طلسم آمد آنگاه تفت ازان جادویی در شگفتی بماند فرستاد و گستهم را پیش خواند بگستهم گفت ای گو نامدار یکی دختری داشتم چون نگار ببالید و آمدش هنگام شوی یکی خویش بد مرو را نامجوی به راه مسیحا بدو دادمش ز بی دانشی روی بگشادمش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 906 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).