شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 910 از 993

متن اصلی

چو آمد پدیدار گرد سران درفش سواران جوشن وران همی رفت لشکر بکردار گرد سواران بیدار و مردان مرد دل خسرو از لشکر نامدار بخندید چون گل بوقت بهار دل روشن راد راتیز کرد مران باره را پاشنه خیز کرد نیاطوس را دید و در برگرفت بپرسیدن آزادی اندرگرفت ز قیصر که برداشت زانگونه رنج ابا رنج دیگر تهی کرد گنج وزانجای سوی عماری کشید بپرده درون روی مریم بدید بپرسید و بر دست او بوس داد ز دیدار آن خوب رخ گشت شاد بیاورد لشکر به پرده سرای نهفته یکی ماه را ساخت جای سخن گفت و بنشست بااوسه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز گزیده سرایی بیاراستند نیاطوس را پیش اوخواستند ابا سرگس و کوت جنگی بهم سران سپه را همه بیش و کم بدیشان چنین گفت کاکنون سران کدامند و مردان جنگاوران نیاطوس بگزید هفتاد مرد که آورد گیرند روز نبرد که زیر درفشش برفتی هزار گزیده سواران خنجر گزار چو خسرو بدید آن گزیده سپاه سواران گردنکش ورزمخواه همی خواند بر کردگار آفرین که چرخ آفرید و زمان و زمین همان بر نیاطوس وبر لشکرش چه برنامور قیصر وکشورش بدان مهتران گفت اگر کردگار مرا یارباشد گه کارزار توانایی خویش پیداکنم زمین رابکوکب ثریاکنم نباشد جزاندیشهٔ دوستان فلک یارومهر ردان بوستان بهشتم بیاراست خورشید چهر سپه را بکردار گردان سپهر ز درگاه برخاست آوای کوس هواشد زگرد سپاه آبنوس سپاهی گزین کرد زآزادگان بیام سوی آذرابادگان دو هفته برآمد بفرمان شاه بلشکر گه آمد دمادم سپاه سرا پردهٔ شاه بردشت دوک چنان لشکری گشن وراهی سه دوک نیاطوس را داد لشکر همه بدو گفت مهتر تویی بررمه وزان جایگه با سواران گرد عنان بارهٔ تیزتگ راسپرد سوی راه چیچست بنهاد روی همی راند شادان دل وراه جوی بجایی که موسیل بود ارمنی که کردی میان بزرگان منی به لشکر گهش یار بندوی بود که بندوی خال جهانجوی بود برفت این دوگرد ازمیان سپاه ز لشکر نگه کرد خسرو به راه به گستهم گفت آن دلاور دومرد چنین اسپ تازان به دشت نبرد برو سوی ایشان ببین تاکیند برین گونه تازان زبهر چیند چنین گفت گستهم کای شهریار برانم که آن مرد ابلق سوار برادرم بندوی کنداورست همان یارش ازلشکری دیگرست چنین گفت خسرو بگستهم شیر که این کی بود ای سوار دلیر کجاکار بندوی باشد درشت مگر پاک یزدان بود یاروپشت اگر زنده خواهی به زندان بود وگر کشته بردار میدان بود بدو گفت گستهم شاها درست بدان سونگه کن که اوخال تست گرآید به نزدیک وباشد جزاوی ز گستهم گوینده جز جان مجوی هم آنگه رسیدند نزدیک شاه پیاده شدند اندران سایه گاه چو رفتند نزدیک خسرو فراز ستودند و بردند پیشش نماز بپرسید خسرو به بندوی گفت که گفتم تو راخاک یابم نهفت به خسرو بگفت آنچ بر وی رسید همان مردمی کو ز بهرام دید وزان چاره جستن دران روزگار وزان پوشش جامهٔ شهریار همی گفت وخسرو فراوان گریست ازان پس بدو گفت کاین مردکیست بدو گفت کای شاه خورشید چهر تو مو سیل را چون نپرسی زمهر که تا تو ز ایران شدستی بروم نخفتست هرگز بباد بوم سراپرده ودشت جای وی است نه خرگاه وخیمه سرای وی است

شرح و بازنویسی ساده

بخش 910 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).