شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 914 از 993

متن اصلی

فرستید ز ایدر به لشکر گهش بدان تابریده ببیند شهش تن کوت رازود برپشت زین بتنگی ببستند مردان کین دوان اسپ با مرد گردن فراز همی شد به لشکر گه خویش باز دل خسرو ازکوت شد دردمند گشادند زان کشته بند کمند بران زخم او بر پراگند مشک بفرمود پس تا بکردند خشک به کرباس بر دوختش همچنان زره دربر و تنگ بسته میان به نزدیک قیصر فرستاد باز که شمشیر این بندهٔ دیوساز برین گونه برد همی روز جنگ ازو گر هزیمت شدم نیست ننگ همه رو میان دلشکسته شدند به دل پاک بی جنگ خسته شدند همی ریخت بطریق خونین سرشک همی رخ پر از آب و دل پر ز رشک بیامد ز گردنکشان ده هزار همه جاثلیقان گرد و سوار یکی حمله بردند زان سان که کوه بدرید ز آواز رومی گروه چکاچک برخاست و بانگ سران همان زخم شمشیر و گرز گران توگفتی که دریا بجوشد همی سپهر روان بر خروشد همی ز بس کشته اندر میان سپاه بماندند بر جای بربسته راه ازان رومیان کشته شد لشکری هرآنکس که بود از دلیران سری دل خسرو از درد ایشان بخست تن خسته زندگان راببست همه کشتگان رابهم برفکند تلی گشت برسان کوه بلند همی خواندندیش بهرام چید ببرید خسرو ز رومی امید همی گفت اگر نیز رومی دو بار کند همی برین گونه بر کارزار جهان را تو بی لشکر روم دان همان تیغ پولاد را موم دان به سرگس چنین گفت پس شهریار که فردا مبر جنگیان را به کار تو فردا بیاسای تا من سپاه بیارم ز ایرانیان کینه خواه بایرانیان گفت فردا به جنگ شما را بباید شدن بی درنگ همه ویژه گفتند کایدون کنیم که کوه و بیابان پر از خون کنیم چو بر زد ز دریا درفش سپید ستاره شد از تیرگی ناامید تبیره زنان از دو پرده سرای برفتند با پیل و باکرنای خروش آمد و نالهٔ گاودم هم از کوههٔ پیل رویینه خم تو گفتی بجنبد همی دشت وراغ شده روی خورشید چون پر زاغ چو ایرانیان برکشیدند صف همه نیزه و تیغ هندی بکف زمین سر به سر گفتی ازجوشنست ستاره ز نوک سنان روشنست چو خسرو بیاراست بر قلبگاه همه دل گرفتند یکسر سپاه ورامیمنه دار گردوی بود که گرد ودلیر وجهانجوی بود بدست چپش نامدار ارمنی ابا جوشن وتیغ آهرمنی مبارز چوشاپور وچون اندیان بران جنگ بر تنگ بسته میان همی بود گستهم بردست شاه که دارد مر او را ز دشمن چوبهرام یل رومیان راندید درنگی شد وخامشی برگزید بفرمود تاکوس برپشت پیل ببستند وشد گرد لشکر چونیل نشست ازبرپشت پیل سپید هم آوردش ازبخت شد ناامید همی راند آن پیل تامیمنه بشاپور گفت ای بد بدتنه نه پیمانت این بد به نامه درون که پیش من آیی بدین دشت خون نه این باشد آیین پرمایگان همی تن بکشتن دهی رایگان بدو گفت شاپور کای دیوفش سرخویش دربندگی کرده کش ازین نامه کی بود نام ونشان که گویی کنون پیش گردنکشان گرانمایه خسرو بشاپور گفت من آن نامه با رای او بود جفت به نامه توپاداش یابی زمن هم ازنامداران این انجمن چوهنگام باشد بگویم تو را زاندیشه بد بشویم تو را چوبهرام آواز خسرو شنید باندیشه آن جادوی را بدید برآشفت وزان کار تنگ آمدش چوارغنده شد رای جنگ آمدش جفا پیشه برپیل تنها برفت سوی قلب خسرو خرامید تفت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 914 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).