شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 915 از 993

متن اصلی

چوخسرو چنان دید با اندیان چین گفت کای نره شیر ژیان برین پیل برتیرباران کنید کمان را چوابر بهاران کنید از ایرانیان آنک بد روزبه کمان برنهادند یکسر بزه زپیکان چنان گشت خرطوم پیل توگفتی شد از خستگی پیل نیل هم آنگاه بهرام بالای خواست یکی مغفر خسرو آرای خواست همان تیرباران گرفتند باز برآشفت بهرام گردن فراز پیاده شد آن مرد پرخاشخر زره دامنش رابزد برکمر سپر برسرآورد وشمشیر تیر برآورد زان جنگیان رستخیز پیاده زبهرام بگریختند کمانهای چاچی فروریختند یکی باره بردند هم درزمان سپهبد نشست از بر اودمان خروشان همی تاخت تا قلبگاه بجایی کجا شاه بد بی سپاه همه قلبگه پاک برهم درید درفش جهاندار شد ناپدید وزان جایگه شد سوی میسره پس پشتش آزادگان یکسره نگهبان آن دست گردوی بود که مردی دلیر وجهانجوی بود برادر چوروی برادر بدید کمان را بزه کرد واندرکشید دوخونی بران سان برآویختند که گفتی بهمشان برآمیختند بدین سان زمانی برآمد دراز همی یک زدیگر نگشتند باز بدو گفت بهرام کای بی پدر به خون برادر چه بندی کمر بدو گفت گردوی کای پیسه گرگ تونشنیدی آن داستان بزرگ که هرکو برادر بود دوست به چو دشمن بود بی پی و پوست به تو هم دشمن و بد تن و ریمنی جهان آفرین را به دل دشمنی به پیش برادر برادر به جنگ نیاید اگر باشدش نام و ننگ چوبشنید بهرام زو بازگشت برآشفت و با او دژم ساز گشت همی راند گردوی نا نزد شاه ز آهن شده روی جنگی سیاه برو آفرین کرد خسرو به مهر که پاداش بادت ز گردان سپهر فرستاده خسرو به شاپور کس که موسیل راباش فریادرس بکوشید تا پشت پشت آورید مگر بخت روشن به مشت آورید به گستهم گفت آن زمان شهریار که گر هیچ رومی کند کارزار چو بهرام جنگی شکسته شود وگر نیز در جنگ خسته شود همه رومیان سر به گردون برند سخنها ز اندازه بیرون برند نخواهم که رومی بود سرفراز به ما برکنند اندرین جنگ ناز بدیدم هنرهای رومی همه بسان رمه روزگار دمه هم آن به که من با سپاه اندکی ز چوبینه آورد خواهم یکی نخواهم درین کار یاری ز کس امیدم به یزدان فریادرس بدو گفت گستهم کای شهریار به شیرین روانت مخور زینهار چو رایت چنین است مردان کین بخواه و مکن تیره روی زمین بدو گفت خسرو که اینست روی که گفتی ز لشکر کنون یار جوی گزین کرد گستهم ز ایران سوار ده و چار گردنکش نامدار نخستین ازین جنگیان نام خویش نوشت و بیاورد و بنهاد پیش دگر گرد شاپور با اندیان چو بند وی و گردوی پشت کیان چو آذرگشسپ و دگر شیر ذیل چو زنگوی گستاخ با شیر و پیل تخواره که در جنگ غمخواره بود یلان سینه را زشت پتیاره بود فرخ زاد و چون خسرو سرفراز چو اشتاد پیروز دشمن گداز چو فرخنده خورشید با اور مزد که دشمن بدی پیش ایشان فرزد چومردان گزین کرد ز ایران دو هفت ز لشکر بیک سو خرامید تفت چنین گفت خسرو بدین مهتران که ای سرفرازن و فرمانبران همه پشت را سوی یزدان کنید دل خویش را شاد و خندان کنید جز از خواست یزدان نباشد سخن چنین بود تا بود چرخ کهن برزم اندرون کشته بهتر بود که در خانه ات بنده مهتر بود نگهدار من بود باید به جنگ بهنگام جنبش نسازم درنگ

شرح و بازنویسی ساده

بخش 915 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).