شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 916 از 993

متن اصلی

همه هم زبان آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند بکردند پیمان که از شهریار کسی برنگردد ازین کارزار سپهدار بشنید و آرام یافت خوش آمدش وز مهتران کام یافت سپه رابه بهرام فرخ سپرد همی رفت با چارده مرد گرد هم آنگه خروش آمد از دیده گاه به بهرام گفتند کامد سپاه جهان جوی بیدار دل برنشست کمندی به فتراک و تیغی بدست ز بالا چو آن مایه مردم بدید تنی چند زان جنگیان برگزید یلان سینه راگفت کاین بد نژاد به جنگ اندرون دادمردی بداد که من دانم کنون جزو نیست این که یارد چمیدن برین دشت کین برین مایه مردم به جنگ آمدست وگر پیش کام نهنگ آمدست فزون نیست با او سرافراز بیست ازیشان کسی را ندانم که کیست اگر پیشم آید جهان را بسم اگر بر نیایم ازو ناکسم به ایزد گشسپ ویلان سینه گفت که مردان ندارند مردی نهفت نباید که ما بیش باشیم چار به خسرو مرا کس نیاید به کار یکی بد کجا نام او جان فروز که تیره شبان برگزیدی به روز سپه را بدو داد و خود پیش رفت همی تاخ با این سه بیدار تفت چو بهرام را دید خسرو ز راه به ایرانیان گفت کامد سپاه کنون هیچ دل را مدارید تنگ که آمد مرا روزگار درنگ من و گرز و چوبینه بدنشان شما رزم سازید با سرکشان شما چارده یار و ایشان سه تن مبادا که بینید هرگز شکن نیاطوس با لشکر رومیان ببستند ناچار یکسر میان برفتند زان رزمگه سوی کوه که دیدار بودی بهر دو گروه همی گفت هرکس که پر مایه شاه چرا جان فروشد ز بهر کلاه بماند بدین دشت چندین سوار شود خیره تنها سوی کارزار همه دست برآسمان داشتند که او را همه کشته پنداشتند چو بهرام جنگی برانگیخت اسپ یلان سینه و گرد ایزد گشسپ بدیدند یاران خسروهمه شد او گرگ و آن نامداران رمه بماند آنگهی شاه ز آویختن وزان شورش و باره انگیختن جهاندار ناکام برگاشت اسپ پس اندر همی رفت ایزدگشسپ چوگستهم وبندوی وگردوی ماند گوتاجور نام یزدان بخواند بگستهم گفت آن زمان شهریار که تنگ اندرآمد بد روزگار چه بایست این بیهده رستخیز بدیدند پشت من اندر گریز بدو گفت گستهم کامد سوار توتنهاشدی چون کنی کارزار نگه کرد خسرو پس پشت خویش ازان چار بهرام را دید پیش همی داشت تن رازدشمن نگاه ببرید برگستوان سیاه ازوبازماندند هردوسوار پس پشت اودشمن کینه دار به پیش اندر آمد یکی غار تنگ سه جنگی پس اندر بسان پلنگ بن غارهم بسته آمد زکوه بماند آن جهاندار دور ازگروه فرود آمد از اسپ فرخ جوان پیاده بران کوه برشد دوان پیاده شد وراه اوبسته شد دل نامداران ازو خسته شد نه جای درنگ ونه جای گریز پس اندر همی رفت بهرام تیز بخسرو چنین گفت کای پرفریب به پیش فراز توآمد نشیب برمن چراتاختی هوش خویش نهاده برین گونه بردوش خویش چوشد زان نشان کار برشاه تنگ پس پشت شمشیر و در پیش سنگ به یزدان چنین گفت کای کردگار توی برتر از گردش روزگار بدین جای بیچارگی دست گیر تو باشی ننالم به کیوان و تیر هم آنگه چو از کوه برشد خروش پدید آمد از راه فرخ سروش همه جامه اش سبز و خنگی به زیر ز دیدار او گشت خسرو دلیر چو نزدیک شد دست خسرو گرفت ز یزدان پاک این نباشد شگفت چواز پیش بدخواه برداشتش به آسانی آورد و بگذاشتش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 916 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).