شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 917 از 993

متن اصلی

بدو گفت خسرو که نام تو چیست همی گفت چندی و چندی گریست فرشته بدو گفت نامم سروش چو ایمن شدی دور باش از خروش کزین پس شوی بر جهان پادشا نباید که باشی جز از پارسا بدین زودی اندر بشاهی رسی بدین سالیان بگذرد هشت و سی بگفت این سخن نیز و شد ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید چو آن دید بهرام خیره بماند جهان آفرین را فراوان بخواند همی گفت تا جنگ مردم بود مبادا که مردی ز من گم بود برآنم که جنگم کنون با پریست برین تخت تیره بباید گریست نیاطوس زان روی بر کوهسار همی خواست از دادگر زینهار خراشید مریم دو رخسار خویش ز تیمار جفت جهاندار خویش سپه بود برکوه و هامون وراغ دل رومیان زو پر از درد و داغ نیاطوس چون روی خسرو ندید عماری زرین به یکسو کشید بمریم چنین گفت کاندر نشین که ترسم که شد شاه ایران زمین هم آنگاه خسرو بران روی کوه پدید آمد از راه دور از گروه همه لشکر نامور شاد شد دل مریم از درد آزاد شد چوآمد به مریم بگفت آنچ دید وزان کوه خارا سر اندر کشید چنین گفت کای ماه قیصر نژاد مرا داور دادگر داد داد نه از کاهلی بدنه از بد دلی که در جنگ بد دل کند کاهلی بدان غار بی راه در ماندم به دل آفریننده را خواندم نهان داشت دارنده کارجهان برین بنده گشت آشکارا نهان فریدون فرخ ندید این به خواب نه تورو نه سلم و نه افراسیاب که امروز من دیدم ای سرکشان ز پیروزی و شهریاری نشان بدیشان بگفت آن کجا دید شاه از آن پس به فرمود تا آن سپاه همه جنگ را تاختن نوکنند برزم اندرون یاد خسرو کنند وزان روی بهرام شد پر ز درد پشیمان شده زان همه کارکرد هم آنگه ز کوه اندر آمد سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه وزان روی بهرام لشکر براند به روز اندرون روشنایی نماند همی گفت هرکس که راند سپاه خرد باید و مردی و دستگاه دلیران که دیدند خشت مرا همان پهلوانی سرشت مرا مرا برگزیدند بر خسروان به خاک افگنم نام نوشین روان ز لشکر بر شاه شد خیره خیر کمان را بزه کرد و یک چوبه تیر بزد ناگهان بر کمرگاه شاه بکژ اندر آویخت پیکان به راه یکی بنده چون زخم پیکان بدید بیامد ز دیباش بیرون کشید سبک شهریار اندر آمد دمان به بهرام چوبینهٔ بد نشان بزد نیزه ای بر کمربند اوی زره بود نگسست پیوند اوی سنان سر نیزه شد به دونیم دل مرد بی راه شد پر ز بیم چو بشکست نیزه بر آشفت شاه بزد تیغ بر مغفر کینه خواه سراسر همه تیغ برهم شکست بدان پیکر مغفر اندر نشست همی آفرین کرد هرکس که دید هم آنکس که آواز آهن شنید گرانمایگان از پس اندر شدند چنان لشکری را بهم بر زدند خرامید بندوی نزدیک شاه که ای تاج تو برتو راز چرخ ماه یکی لشکرست این چومور وملخ گرفته بیابان همه ریگ و شخ نه والا بود خیره خون ریختن نه این شاه با بنده آویختن هر آنکس که خواهد ز ما زینهار به از کشته یا خسته در کارزار بدو گفت خسرو که هرگز گناه بپیچید برو من نیم کینه خواه همه پاک در زینهار منند به تاج اندرون گوشوار منند برآمد هم آنگه شب از تیره کوه سپه بازگشتند هر دو گروه چوآمد غوپاسبان و جرس ز لشکر نبد خفته بسیار کس جهان جوی بندوی ز آنجا برفت میان دو لشکر خرامید تفت ز لشکر نگه کرد کنداوری خوش آواز و گویا منا دیگری

شرح و بازنویسی ساده

بخش 917 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).