شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 918 از 993

متن اصلی

بفرمود تا بارگی برنشست به بیدار کردن میان را ببست چنین تا میان دولشکر براند کزو تا بدشمن فراوان نماند خروشی برآورد کای بندگان گنه کرده و بخت جویندگان هران کز شما او گنهکارتر به جنگ اندرون نامبردارتر به یزدانش بخشید شاه جهان گناهی که کرد آشکار و نهان به تیره شبان چون برآمد خروش نهادند هرکس به آواز گوش همه نامداران بهرامیان برفتن ببستند یک سر میان چو برزد سر از کوه گیتی فروز زمین را به ملحم بیاراست روز همه دشت بی مرد و خرگاه بود که بهرام زان شب نه آگاه بود بدان خیمه ها در ندیدند کس جز از ویژه یاران بهرام و بس چو بهرام زان لشکر آگاه گشت بیامد بران خیمه ها برگذشت به یاران چنین گفت کاکنون گریز به آید ز آرام با رستخیز شتر خواست از ساروان سه هزار هیو نان کفک افگن و نامدار ز چیزی که در گنج بد بردنی ز گستردنیها و از خوردنی ز زرین و سیمین وز تخت عاج همان یاره و طوق زرین وتاج همه بار کردند و خود برنشست میان از پی بازگشتن ببست چو خورشید روشن بیاراست گاه طلایه بیامد ز نزدیک شاه به پرده سرای اندرون کس ندید همان خیمه بر پای بر بس ندید طلایه بیامد بگفت این به شاه دل شاه شد تنگ زان رزمخواه گزین کرد زان جنگیان سه هزار زره دار و برگستوان ور سوار به نستود فرمود تا برنشست میان یلی تاختن را ببست همی راند نستود دل پر ز درد نبد مرد بهرام روز نبرد همان نیز بهرام با لشکرش نبود ایمن از راه وز کشورش همی راند بی راه دل پر ز بیم همی برد با خویشتن زر و سیم یلان سینه و گرد ایزد گشسپ ز یک سوی لشکر همی راند اسپ به بی راه لشکر همی راندند سخنهای شاهان همی خواندند پدید آمد از دور یک پاره ده کجا ده نبود از در مرد مه همی راند بهرام پیش اندرون پشیمان شده دل پر از درد و خون چو از تشنگی خشک شدشان دهن بیامد به خان یکی پیرزن زبان را به چربی بیاراستند وزان پیرزن آب و نان خواستند زن پیر گفتار ایشان شنید یکی کهنه غربیل پیش آورید برو بر به گسترده یک پاره مشک نهاده به غربیل بر نان کشک یلان سینه به رسم به بهرام داد نیامد همی در غم از واژ یاد گرفتند واژ و بخوردند نان نظاره بدان نامداران زنان چو کشکین بخوردند می خواستند زبانها به زمزم بیاراستند زن پیر گفت ار میت آرزوست میست و یکی نیز کهنه که دوست بریدم کدو را که نوبد سرش یکی جام کردم نهادم برش بدو گفت بهرام چون می بود ازان خوبتر جامها کی بود زن پیر رفت و بیاورد جام ازان جام بهرام شد شادکام یکی جام پر بر کفش برنهاد بدان تا شود پیرزن نیز شاد بدو گفت کای مام با فرهی ز کار جهان چیستت آگهی بدو پیرزن گفت چندان سخن شنیدم کزان گشت مغزم کهن ز شهر آمد امروز بسیار کس همی جنگ چوبینه گویند و بس که شد لشکر او به نزدیک شاه سپهبد گریزان به شد بی سپاه بدو گفت بهرام کای پاک زن مرا اندرین داستانی بزن که این از خرد بود بهرام را وگر برگزید از هوا کام را بدو پیرزن گفت کای شهره مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد ندانی که بهرام پور گشسپ چوبا پور هرمز بر انگیزد اسپ بخندد برو هرک دارد خرد کس اورا ز گردنکشان نشمرد بدو گفت بهرام گر آرزوی چنین کرد گو می خوران در کدوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 918 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).