شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 920 از 993

متن اصلی

به یزدان چنین گفت کای رهنمای همیشه توی جاودانه بجای تو پیروز کردی مر آن بنده را کشنده توی مرد افگنده را فراوان به درویش دینار داد همان خوردنیهای بسیار داد مر آن نامه را نیز پاسخ نوشت بسان درختی به باغ بهشت سرنامه کرد از جهاندار یاد خداوند پیروزی و فرو داد خداوند ماه و خداوند هور خداونت پیل و خداوند مور بزرگی و نیک اختری زو شناس وزو دار تا زنده باشی سپاس جز از داد و خوبی مکن در جهان چه در آشکار و چه اندر نهان یکی تاج کز قیصران یادگار همی داشتی تا کی آید به کار همان خسروی طوق با گوشوار صدوشست تا جامهٔ زرنگار دگر سی شتر بار دینار بود همان در و یاقوت بسیار بود صلیبی فرستاد گوهر نگار یکی تخت پرگوهر شاهوار یکی سبز خفتان به زر بافته بسی شوشه زر برو تافته ازان فیلسوفان رومی چهار برفتند با هدیه وبا نثار چو زان کارها شد به شاه آگهی ز قیصر شدش کاربا فرهی پذیره فرستاد خسرو سوار گرانمایگان گرامی هزار بزرگان به نزدیک خسرو شدند همه پاک با هدیه نو شدند چو خسرو نگه کرد و نامه بخواند ازان خواسته در شگفتی بماند به دستور فرمود پس شهریار که آن جامهٔ روم گوهر نگار نه آیین پرمایه دهقان بود کجا جامهٔ جاثلیقان بود چو بر جامهٔ ما چلیپا بود نشست اندر آیین ترسا بود وگر خود نپوشم بیازارد اوی همانا دگرگونه پندارد اوی وگر پوشم این نامداران همه بگویند کاین شهریار رمه مگر کز پی چیز ترسا شدست که اندر میان چلیپا شدست به خسرو چنین گفت پس رهنمای که دین نیست شاها به پوشش بپای تو بردین زر دشت پیغمبری اگر چند پیوسته قیصری بپوشید پس جامهٔ شهریار بیاویخت آن تاج گوهرنگار برفتند رومی و ایرانیان ز هر گونه مردم اندر میان کسی کش خرد بود چون جامه دید بدانست کور ای قیصر گزید دگر گفت کاین شهریار جهان همانا که ترسا شد اندر نهان دگر روز خسرو بیاراست گاه به سر برنهاد آن کیانی کلاه نهادند در گلشن سور خوان چنین گفت پس رومیان را بخوان بیامد نیاطوس با رومیان نشستند با فیلسوفان بخوان چو خسرو فرود آمد از تخت بار ابا جامهٔ روم گوهر نگار خرامید خندان و برخوان نشست بشد نیز بند وی برسم بدست جهاندار بگرفت و از نهان به زمزم همی رای زد با مهان نیاطوس کان دید بنداخت نان از آشفتگی باز پس شد ز خوان همی گفت و ازو چلیپا بهم ز قیصر بود بر مسیحا ستم چو بندوی دید آن بزد پشت دست بخوان بر به روی چلیپا پرست غمی گشت زان کار خسرو چودید بر خساره شد چون گل شنبلید به گستهم گفت این گو بی خرد نباید که بی داوری می خورد ورا با نیاطوس رومی چه کار تن خویش را کرد امروز خوار نیاطوس زان جایگه برنشست به لشکرگه خویش شد نیم مست بپوشید رومی زره رزم را ز بهر تبه کردن بزم را سواران رومی همه جنگ جوی به درگاه خسرو نهادند روی هم آنگه ز لشکر سواری چو باد به خسرو فرستاد رومی نژاد که بندوی ناکس چرا پشت دست زند بر رخ مرد یزدان پرست گر او را فرستی به نزدیک من و گرنه ببین شورش انجمن ز من بیش پیچی کنون کز رهی که جوید همی تخت شاهنشهی چو بشنید خسرو برآشفت و گفت که کس دین یزدان نیارد نهفت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 920 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).