شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 929 از 993

متن اصلی

توانایی اوراست ما بنده ایم همه راستیهاش گوینده ایم یکی را دهد تاج و تخت بلند یکی را کند بنده و مستمند نه با اینش مهر و نه با آنش کین نداند کس این جز جهان آفرین که یک سر همه خاک را زاده ایم به بیچاره تن مرگ را داده ایم نخست اندر آیم ز جم برین جهاندار طهمورث بافرین چنین هم برو تاسر کی قباد همان نامداران که داریم یاد برین هم نشان تا به اسفندیار چو کیخسرو و رستم نامدار ز گیتی یکی دخمه شان بود بهر چشیدند بر جای تریاک زهر کنون شاه ایران بتن خویش تست همه شاد و غمگین به کم بیش تست به هنگام شاهان با آفرین پدر مادرش بود خاقان چین بدین روز پیوند ما تازه گشت همه کار بر دیگر اندازه گشت ز پیروز گر آفرین بر تو باد سرنامداران زمین تو باد همی گفت و خاقان بدو داده گوش چنین گفت کای مرد دانش فروش به ایران اگر نیز چون توکسست ستاینده آسمان او بسست بران گاه جایی بپرداختش به نزدیکی خویش به نشاختش به فرمان او هدیه ها پیش برد یکایک به گنج ور او برشمرد بدو گفت خاقان که بی خواسته مبادی تو اندر جهان کاسته گر از من پذیرفت خواهی تو چیز بگو تا پذیرم من آن چیز نیز وگر نه ز هدیه تو روشن تری بدانندگان جهان افسری یکی جای خرم بپرداختند ز هر گونه ای جامه ها ساختند بخوان و شکار و ببزم و به می به نزدیک خاقان بدی نیک پی همی جست و روزیش جایی بیافت به مردی به گفتارش اندر شتافت همی گفت بهرام بدگوهرست از آهر من بد کنش بدترست فروشد جهاندیدگان را به چیز که آن چیزگفت نیرزد پشیز ورا هرمز تاجور برکشید بارجش ز خورشید برتر کشید ندانست کس در جهان نام اوی ز گیتی بر آمد همه کام اوی اگر با تو بسیار خوبی کند به فرجام پیمان تو بشکند چنان هم که با شاه ایران شکست نه خسرو پرست و نه یزدان پرست گر او را فرستی به نزدیک شاه سر شاه ایران بر آری به ماه ازان پس همه چین و ایران تو راست نشستن گه آنجا کنی کت هواست چو خاقان شنید این سخن خیره شد دو چشمش ز گفتار او تیره شد بدو گفت زین سان سخنها مگوی که تیره کنی نزد ما آب روی نیم من بداندیش و پیمان شکن که پیمان شکن خاک یابد کفن چو بشنید خراد برزین سخن بدانست کان کار او شد کهن که بهرام دادش به ایران امید سخن گفتن من شود باد و بید چو امید خاقان بدو تیره گشت به بیچارگی سوی خاتون گذشت همی جست تاکیست نزدیک اوی که روشن کند جان تاریک اوی یکی کد خدایی بدست آمدش همان نیز با او نشست آمدش سخنهای خسرو بدو یاد کرد دل مرد بی تن بدان شاد کرد بدو گفت خاتون مرا دستگیر بود تا شوم بر درش بر دبیر چنین گفت با چاره گر کدخدای کزو آرزوها نیاید بجای که بهرام چوبینه داماد اوست و زویست بهرام را مغز وپوست تو مردی دبیری یکی چاره ساز وزین نیز بر باد مگشای راز چو خراد برزین شنید این سخن نه سر دید پیمان او را نه بن یکی ترک بد پیر نامش قلون که ترکان ورا داشتندی زبون همه پوستین بود پوشیدنش ز کشک و ز ارزن بدی خوردنش کسی را فرستاد و او را بخواند بران نامور جایگاهش نشاند مر او را درم داد و دینار داد همان پوشش و خورد بسیار داد چو بر خوان نشستی ورا خواندی بر نامدارانش بنشاندی پراندیشه بد مرد بسیاردان شکیبا دل و زیرک و کاردان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 929 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).