شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 931 از 993

متن اصلی

فدای تو بادا تن و جان من به بیچارگی بر جهانبان من چو بشنید خراد برزین دوید ازان خانه تا پیش خاتون رسید بدو گفت کامد گه آرزوی بگویم تو را ای زن نیک خوی ببند اندرند این دو کسهای من سزد گرگشاده کنی پای من یکی مهر بستان ز خاقان مرا چنان دان که بخشیده ای جان مرا بدو گفت خاتون که خفتست مست مگر گل نهم از نگینش بدست ز خراد برزین گل مهر خواست به بالین مست آمد از حجره راست گل اندر زمان برنگینش نهاد بیامد بران مرد جوینده داد بدو آفرین کرد مرد دبیر بیامد سپرد آن بدین مرد پیر قلون بستد آن مهر وت ازان چو غرو بیامد ز شهر کشان تا به مرو همی بود تا روز بهرام شد که بهرام را آن نه پدارم شد به خانه درون بود با یک رهی نهاده برش نار و سیب و بهی قلون رفت تنها بدرگاه اوی به دربان چنین گفت کای نامجوی من از دخت خاقان فرستاده ام نه جنگی کسی ام نه آزاده ام یکی راز گفت آن زن پارسا بدان تا بگویم بدین پادشا ز مهر ورا از در بستن است همان نیز بیمار و آبستن است گر آگه کنی تا رسانم پیام بدین تاجور مهتر نیک نام بشد پرده دار گرامی دوان چنین تا در خانه پهلوان چننی گفت کامد یکی بدنشان فرستاده و پوستینی کشان همی گوید از دخت خاقان پیام رسانم بدین مهتر شادکام چنین گفت بهرام کورا بگوی که هم زان در خانه بنمای روی بیامد قلون تا به نزدیک در بکاف در خانه بنهاد سر چو دیدش یکی پیر بد سست و زار بدو گفت گرنامه داری بیار قلون گفت شاها پیامست و بس نخواهم که گویم سخن پیش کس ورا گفت زود اندر آی و بگوی بگوشم نهانی بهانه مجوی قلون رفت با کارد در آستی پدیدار شد کژی و کاستی همی رفت تا راز گوید بگوش بزد دشنه وز خانه برشد خروش چو بهرام گفت آه مردم ز راه برفتند پویان به نزدیک شاه چنین گفت کاین را بگیرید زود بپرسید زو تا که راهش نمود برفتند هرکس که بد در سرای مران پیر سر را شکستند پای همه کهتران زو بر آشوفتند به سیلی و مشتش بسی کوفتند همی خورد سیلی و نگشاد لب هم از نیمهٔ روز تا نیم شب چنین تا شکسته شدش دست و پای فکندندش اندر میان سرای به نزدیک بهرام بازآمدند جگر خسته و پرگداز آمدند همی رفت خون ازتن خسته مرد لبان پر ز باد و رخان لاژورد بیامد هم اندر زمان خواهرش همه موی برکند پاک از سرش نهاد آن سر خسته را بر کنار همی کرد با خویشتن کار زار همی گفت زار ای سوار دلیر کزو بیشه بگذاشتی نره شیر که برد این ستون جهان را ز جا براندیشهٔ بد که بد رهنما الا ای سوار سپهبد تنا جهانگیر و ناباک و شیر اوژنا نه خسرو پرست و نه ایزدپرست تن پیل وار سپهبد که خست الا ای برآورده کوه بلند ز دریای خوشاب بیخت که کند که کند این چنین سبز سرو سهی که افگند خوار این کلاه مهی که آگند ناگاه دریا به خاک که افگند کوه روان در مغاک غریبیم و تنها و بی دوستدار بشهر کسان در بماندیم خوار همی گفتم ای خسرو انجمن که شاخ وفا را تو از بن مکن که از تخم ساسان اگر دختری بماند به سر برنهد افسری همه شهر ایرانش فرمان برند ازان تخمهٔ هرگز به دل نگذرند سپهدار نشنید پند مرا سخن گفتن سودمند مرا برین کرده ها بر پشیمان بری گنهکار جان پیش یزدان بری

شرح و بازنویسی ساده

بخش 931 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).