شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 937 از 993

متن اصلی

بدان مرزبانان خاقان چه کرد که در مرو زیشان برآورد گرد وزان روی گستهم بشنید نیز که بهرام یل را پر آمد قفیز همان گردیه با سپاه بزرگ برفت از بر نامدار سترگ پس او سپاهی بیامد بکین چه کرد او بدان نامداران چین پذیره شدن را سپه برنشاند ازان جایگه نیز لشکر براند چو آگاه شد گردیه رفت پیش از آموی با نامدران خویش چو گستهم دید آن سپه را ز راه بر انگیخت اسپ از میان سپاه بیامد بر گردیه پر ز درد فراوان ز بهرام تیمار خورد همان درد بندوی او رابگفت همی به آستین خون مژگان برفت یلان سینه را دید و ایزد گشسپ فرود آمد از دور گریان زاسپ بگفت آنک بندوی را شهریار تبه کرد و بد شد مرا روزگار تو گفتی نه از خواهرش زاده بود نه از بهر او تن به خون داده بود به تارک مر او را روا داشتی روان پیش خاکش فدا داشتی نخستین ز تن دست و پایش برید بران سان که از گوهر او سزید شما را بدو چیست اکنون امید کجا همچو هنگام با دست و بید ابا همگنانتان بتر زان کند به شهر اندرون گوشت ارزان کند چو از دور بیند یلان سینه را بر آشوبد و نو کند کینه را که سالار بودی تو بهرام را ازو یافتی در جهان کام را ازو هرکه داندش پرهیز به گلوی و را خنجر تیز به گر ای دون که باشید با من بهم ز نیم اندرین رای بر بیش و کم پذیرفت ازو هر که بشنید پند همی جست هر کس ز راه گزند زبان تیز با گردیه بر گشاد همی کرد کردار بهرام یاد ز گفتار او گردیه گشت سست شداندیشه ها بر دلش بر درست ببودند یکسر به نزدیک اوی درخشان شد آن رای تاریک اوی یلان سینه راگفت کاین زن بشوی چه گوید بجوید بدین آب روی چنین داد پاسخ که تا گویمش به گفتار بسیار دل جویمش یلان سینه با گردیه گفت زن به گیتی تو را دیده ام رای زن ز خاقان کرانه گزیدی سزید که رای تو آزادگان را گزید چه گویی ز گستهم یل خال شاه توانگر سپهبد یلی با سپاه بدو گفت شویی کز ایران بود ازو تخمهٔ ما نه ویران بود یلان سینه او را بگستهم داد دلاور گوی بود فرخ نژاد همی داشتش چون یکی تازه سیب که اندر بلندی ندیدی نشیب سپاهی که از نزد خسرو شدی برو روزگار کهن نو شدی هر آنگه که دیدی شکست سپاه کمان را بر افراشتی تا به ماه چنین تا برآمد برین چندگاه ز گستهم پر درد شد جان شاه برآشفت روزی به گردوی گفت که گستهم با گردیه گشت جفت سوی او شدند آن بزرگ انجمن برانم که او بودشان رای زن از آمل کس آمد ز کارآگهان همه فاش کرد آنچ بودی نهان همی گفت زین گونه تا تیره گشت ز گفتار چشم یلان خیره گشت چو سازدندگان شمع ومی خواستند همه کاخ ا ورا بیاراستند ز بیگانه مردم بپردخت جای نشست از بر تخت با رهنمای همان نیز گردوی و خسرو بهم همی رفت از گردیه بیش و کم بدو گفت ز ایدر فراوان سپاه به آمل فرستاده ام کینه خواه همه خسته وکشته بازآمدند پرازناله وبا گداز آمدند کنون اندرین رای ما را یکیست که از رای ما تاج و تخت اندکیست چو بهرام چوبینه گم کرد راه همیشه بدی گردیه نیک خواه کنون چاره ای هست نزدیک من مگو این سخن بر سر انجمن سوی گردیه نامه باید نوشت چو جویی پر از می بباغ بهشت که با تو همی دوستداری کنم بهر جای و هر کار یاری کنم برآمد برین روزگاری دراز زبان بر دلم هیچ نگشاد راز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 937 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).