شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 939 از 993

متن اصلی

دوان و قلم خواست ناباک زن ز هرگونه انداخت با رای زن یکی نامه بنوشت نزدیک شاه ز بدخواه وز مردم نیک خواه سر نامه کرد آفرین از نخست بر آنکس که او کینه از دل بشست دگر گفت کاری که فرمود شاه بر آمد بکام دل نیک خواه پراگنده گشت آن سپاه سترگ به بخت جهاندار شاه بزرگ ازین پس کنون تا چه فرمان دهی چه آویزی از گوشوار رهی چو آن نامه نزدیک خسرو رسید از آن زن و را شادی نو رسید فرستاده ای خواست شیرین سخن که داند همه داستان کهن یکی نامه برسان ارژنگ چین نوشتند و کردند چند آفرین گرانمایه زن را به درگاه خواند به نامه و را افسر ماه خواند فرستاده آمد بر زن چوگرد سخنهای خسرو بدو یادکرد زن شیر زان نامهٔ شهریار چو رخشنده گل شد به وقت بهار سپه را به در خواند و روزی بداد چو شد روز روشن بنه برنهاد چو آمد به نزدیکی شهریار سپاهی پذیره شدش بی شمار زره چون بدرگاه شد بار یافت دل تاجور پر ز تیمار یافت بیاورد زان پس نثاری گران هر آنکس که بودند با اوسران همان گنج و آن خواسته پیش برد یکایک به گنج ور اوبرشمرد ز دینار وز گوهر شاهوار کس آن را ندانست کردن شمار ز دیبای زر بفت و تاج و کمر همان تخت زرین و زرین سپر نگه کرد خسرو بران زاد سرو برخ چون بهار و برفتن تذرو به رخساره روز و به گیسو چو شب همی در بارد تو گویی ز لب ورا در شبستان فرستاد شاه ز هر کس فزون شد و را پایگاه فرستاد نزد برادرش کس همان نزد دستور فریادرس بر آیین آن دین مر او رابخواست بپذرفت با جان همی داشت راست بیارانش بر خلعت افگند نیز درم داد و دینار و هرگونه چیز دو هفته برآمد بدو گفت شاه به خورشید و ماه و به تخت و کلاه که برگویی آن جنگ خاقانیان ببندی کمر همچنان بر میان بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به دیدار توشه بدی بفرمای تا اسپ و زین آورند کمان و کمند و کمین آورند همان نیزه و خود و خفتان جنگ یکی ترکش آگنده تیر خدنگ پرستنده ای را بفرمود شاه که درباغ گلشن بیارای گاه برفتند بیدار دل بندگان ز ترک و ز رومی پرستندگان ز خوبان رومی هزار و دویست تو گفتی به باغ اندرون راه نیست چو خورشید شیرین به پیش اندرون خرامان به بالای سیمین ستون بشد گردیه تا به نزدیک شاه زره خواست از ترک و رومی کلاه بیامد خرامان ز جای نشست کمر بر میان بست و نیزه بدست بشاه جهان گفت دستور باش یکی چشم بگشا ز بد دور باش بدان پر هنر زن بفرمود شاه زن آمد به نزدیک اسپ سیاه بن نیزه را بر زمین برنهاد ز بالا بزین اندرآمد چوباد به باغ اندر آورد گاهی گرفت چپ وراست بیگانه راهی گرفت همی هر زمان باره برگاشتی وز ابر سیه نعره برداشتی بدو گفت هنگ ام جنگ تبرگ بدین گونه بودم چوغر نده گرگ چنین گفت شیرین که ای شهریار بدشمن دهی آلت کار زار تو با جامه پاک بر تخت زر ورا هر زمان برتو باشد گذر بخنده به شیرین چنین گفت شاه کزین زن جز از دوستداری مخواه همی تاخت گرد اندرش گردیه برآورد گاهی برش گردیه بدو مانده بد خسرو اندر شگفت بدان برز و بالا و آن یال و کفت چنین گفت با گردیه شهریار که بی عیبی از گردش روزگار کنون تا ببینم که با جام می یکی سست باشی اگر سخت پی بگرد جهان چار سالار من که هستند بر جان نگهبان من

شرح و بازنویسی ساده

بخش 939 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).