شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 94 از 993

متن اصلی

بگوید که این اهرمن داد یاد در دیو هرگز نباید گشاد مگر زالش آرد ازین گفته باز وگرنه سرآمد نشان فراز سخنها ز هر گونه برساختند هیونی تکاور برون تاختند رونده همی تاخت تا نیمروز چو آمد بر زال گیتی فروز چنین داد از نامداران پیام که ای نامور با گهر پور سام یکی کار پیش آمد اکنون شگفت که آسانش اندازه نتوان گرفت برین کار گر تو نبندی کمر نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر یکی شاه را بر دل اندیشه خاست بپیچیدش آهرمن از راه راست به رنج نیاگانش از باستان نخواهد همی بود همداستان همی گنج بی رنج بگزایدش چراگاه مازندران بایدش اگر هیچ سرخاری از آمدن سپهبد همی زود خواهد شدن همی رنج تو داد خواهد به باد که بردی ز آغاز باکیقباد تو با رستم شیر ناخورده سیر میان را ببستی چو شیر دلیر کنون آن همه باد شد پیش اوی بپیچید جان بداندیش اوی چو بشنید دستان بپیچید سخت تنش گشت لرزان بسان درخت همی گفت کاووس خودکامه مرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد کسی کاو بود در جهان پیش گاه برو بگذرد سال و خورشید و ماه که ماند که از تیغ او در جهان بلرزند یکسر کهان و مهان نباشد شگفت ار بمن نگرود شوم خسته گر پند من نشنود ورین رنج آسان کنم بر دلم از اندیشهٔ شاه دل بگسلم نه از من پسندد جهان آفرین نه شاه و نه گردان ایران زمین شوم گویمش هرچ آید ز پند ز من گر پذیرد بود سودمند وگر تیز گردد گشادست راه تهمتن هم ایدر بود با سپاه پر اندیشه بود آن شب دیرباز چو خورشید بنمود تاج از فراز کمر بست و بنهاد سر سوی شاه بزرگان برفتند با او به راه خبر شد به طوس و به گودرز و گیو به رهام و گرگین و گردان نیو که دستان به نزدیک ایران رسید درفش همایونش آمد پدید پذیره شدندش سران سپاه سری کاو کشد پهلوانی کلاه چو دستان سام اندر آمد به تنگ پذیره شدندنش همه بی درنگ برو سرکشان آفرین خواندند سوی شاه با او همی راندند بدو گفت طوس ای گو سرفراز کشیدی چنین رنج راه دراز ز بهر بزرگان ایران زمین برآرامش این رنج کردی گزین همه سر به سر نیک خواه توایم ستوده به فر کلاه توایم ابا نامداران چنین گفت زال که هر کس که او را نفرسود سال همه پند پیرانش آید به یاد ازان پس دهد چرخ گردانش داد نشاید که گیریم ازو پند باز کزین پند ما نیست خود بی نیاز ز پند و خرد گر بگردد سرش پشیمانی آید ز گیتی برش به آواز گفتند ما با توایم ز تو بگذرد پند کس نشنویم همه یکسره نزد شاه آمدند بر نامور تخت گاه آمدند همی رفت پیش اندرون زال زر پس او بزرگان زرین کمر چو کاووس را دید دستان سام نشسته بر اورنگ بر شادکام به کش کرده دست و سرافگنده پست همی رفت تا جایگاه نشست چنین گفت کای کدخدای جهان سرافراز بر مهتران و مهان چو تخت تو نشنید و افسر ندید نه چون بخت تو چرخ گردان شنید همه ساله پیروز بادی و شاد سرت پر ز دانش دلت پر ز داد شه نامبردار بنواختش بر خویش بر تخت بنشاختش بپرسیدش از رنج راه دراز ز گردان و از رستم سرفراز چنین گفت مر شاه را زال زر که نوشه بدی شاه و پیروزگر همه شاد و روشن به بخت تواند برافراخته سر به تخت تواند ازان پس یکی داستان کرد یاد سخنهای شایسته را در گشاد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 94 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).