شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 941 از 993

متن اصلی

همه شهر یکسر پر از داغ و درد کس اندر جهان یاد ایشان نکرد چنین تا بیامد مه فوردین بیاراست گلبرگ روی زمین جهان از نم ابر پر ژاله شد همه کوه وهامون پراز لاله شد بزرگان به بازی به باغ آمدند همه میش و آهو به راغ آمدند چو خسرو گشاده در باغ دید همه چشمهٔ باغ پر ماغ دید بفرمود تا دردمیدند بوق بیاورد پس جامهای خلوق نشستند بر سبزه می خواستند به شادی زبان را بیاراستند بیاورد پس گردیه گربکی که پیدا نبد گربه از کودکی بر اسپی نشانده ستامی بزر به زر اندرون چند گونه گهر فروهشته از گوش او گوشوار به ناخن بر از لاله کرده نگار بدیده چوقار و به رخ چون بهار چو می خواره بد چشم او پر خمار همی تاخت چون کودکی گرد باغ فروهشته از باره زرین جناغ لب شاه ایران پر از خنده شد همه کهتران خنده را بنده شد ابا گردیه گفت کز آرزوی چه باید بگو ای زن خوب روی زن چاره گر برد پیشش نماز بدو گفت کای شاه گردن فراز بمن بخش ری را خرد یاد کن دل غمگنان از غم آزاد کن ز ری مردک شوم رابازخوان ورا مرد بد کیش و بد ساز دان همی گربه از خانه بیرون کند دگر ناودان یک به یک بشکند بخندید خسرو ز گفتار زن بدو گفت کای ماه لشکرشکن ز ری باز خوان آن بد اندیش را چو آهرمن آن مرد بد کیش را فرستاد کس زشت رخ رابخواند همان خشم بهرام با او براند بکشتند او را به زاری و درد کجا بد بد اندیش و بیکار مرد هممی هر زمانش فزون بود بخت ازان تاجور خسروانی درخت ازان پس چو گسترده شد دست شاه سراسر جهان شد ورا نیک خواه همه تاجدارانش کهتر شدند همه کهتران زو توانگر شدند گزین کرد از ایران چل و هشت هزار جهاندیده گردان و جنگی سوار در گنجای کهن برگشاد که بنهاد پیروز و فرخ قباد جهان را ببخشید بر چار بهر یکایک همه نامزد کرد شهر از آن نامدران ده و دو هزار گزین کرد ز ایران و نیران سوار فرستاد خسرو سوی مرز روم نگهبان آن فرخ آزاد بوم بدان تا ز روم اندر ایران سپاه نیاید که کشور شود زو تباه مگر هرکسی برکند مرز خویش بداند سر مایه و ارز خویش هم از نامداران ده و دو هزار سواران هشیار خنجرگزار بدان تا سوی ز ابلستان شوند ز بوم سیه در گلستان شوند بدیشان چنین گفت هرکو ز راه بگردد ندارد زبان را نگاه به خوبی مر او را به راه آورید کزین بگذرد بند و چاه آورید به هرسو فرستید کارآگهان بدان تا نماند سخن در نهان طلایه بباید به روز و شبان مخسپید در خیمه بی پاسبان ز لشکر ده و دو هزار دگر دلاور سواران پرخاشخر بخواند و بسی هدیه ها دادشان به راه الانان فرستادشان بدیشان سپرد آن در باختر بدان تا نیاید ز دشمن گذر بدان سرکشان گفت بیدار بید همه در پناه جهاندار بید ده ودو هزار دگر برگزید ز مردان جنگی چنان چون سزید به سوی خراسان فرستادشان بسی پند و اندرزها دادشان که از مرز هیتال تا مرزچین نباید که کس پی نهد بر زمین مگر به آگهی و بفرمان ما روان بسته دارد به پیمان ما بهر کشوری گنج آگنده هست که کس را نباید شدن دوردست چو باید بخواهید و خرم بوید خردمند باشید و بی غم بوید در گنج بگشاد و چندی درم که بودی ز هرمز برو بر رقم بیاورد و گریان به درویش داد چو درویش پیوسته بد بیش داد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 941 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).