شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 942 از 993

متن اصلی

از آنکس که او یار بندوی بود به نزدیک گستهم و زنگوی بود که بودند یازان به خون پدر ز تنهای ایشان جدا کرد سر چو از کین و نفرین به پردخت شاه بدانش یکی دیگر آورد راه از آن پس شب و روز گردنده دهر نشست و ببخشید بر چار بهر از آن چار یک بهر موبد نهاد که دارد سخنهای نیکو بیاد ز کار سپاه و ز کار جهان به گفتی به شاه آشکار و نهان چو در پادشاهی به دیدی شکست ز لشکر گر از مردم زیر دست سبک دامن داد بر تافتی گذشته بجستی و دریافتی دگر بهر شادی و رامشگران نشسته به آرام با مهتران نبودی نه اندیشه کردی ز بد چنان کز ره نامداران سزد سیم بهره گاه نیایش بدی جهان آفرین را ستایش بدی چهارم شمار سپهر بلند همی بر گرفتی چه و چون و چند ستاره شمر پیش او بر بپای که بودی به دانش ورا رهنمای وزین بهره نیمی شب دیر یاز نشستی همی با بتان طراز همان نیز یک ماه بر چار بهر ببخشید تا شاد باشد ز دهر یکی بهره میدان چوگان و تیر یکی نامور پیش او یادگیر دگر بهره زو کوه و دشت شکار ازان تازه گشتی ورا روزگار هر آنگه که گشتی ز نخچیر باز به رخشنده روز و شب دیر یاز هر آنکس که بودی و را پیش گاه ببستی به شهر اندر آیین و راه دگر بهره شطرنج بودی و نرد سخن گفت از روزگار نبرد سه دیگر هر آنکس که داننده بود فزایندهٔ چیز و خواننده بود به نوبت و را پیش بنشاندی سخنهای دیرینه برخواندی چهارم فرستادگان را ز راه همی خواندندی به نزدیک شاه نوشتی همه پاسخ نامه باز بدادی بدان مرد گردن فراز فرستاده با خلعت و کام خویش ز در بازگشتی به آرام خویش همه روز منشور هر کشوری نوشتی سپردی بهر مهتری چو بودی سر سال نو فوردین که رخشان شدی در دل از هور دین نهادی یکی گنج خسرو نهان که نشناختی کهتری در جهان چو بر پادشاهیش شد پنج سال به گیتی نبودش سراسر همال ششم سال زان دخت قیصر چو ماه یکی پورش آمد همانند شاه نبود آن زمان رسم بانگ نماز به گوش چنان پروریده بناز یکی نام گفتی مر او را پدر نهانی دگر آشکارا دگر نهانی به گفتی بگوش اندرون همی خواندی آشکارا برون بگوش اندرون خواند خسرو قباد همی گفت شیر وی فرخ نژاد چو شب کودک آمد گذشته سه پاس بیامد بر خسرو اخترشناس از اخترشناسان بپرسید شاه که هرکس که دارند اختر نگاه بدیدی که فرجام این کار چیست ز زیچ اختر این جهاندار چیست چنین داد پاسخ ستاره شمر که بر چرخ گردان نیابی گذر ازین کودک آشوب گیرد زمین نخواند سپاهت برو آفرین هم از راه یزدان بگردد به نیز ازین بیشتر چون سراییم چیز دل شاه غمگین شد از کارشان وزان ناسزاوار گفتارشان چنین گفت با مرد داننده شاه که نیکو کنید اندر اختر نگاه نگر تا نگردد زبانتان برین به پیش بزرگان ایران زمین همی داشت آن اختران را نگاه نهاده بران بسته بر مهر شاه پر اندیشه بد زان سخن شهریار بران هفته کس را ندادند بار ز نخچیر و از می به یکسو کشید بدان چندگه روی کس را ندید همه مهتران سوی موبد شدند ز هر گونه ای داستانها زدند بدان تا چه بد نامور شاه را که بربست بر کهتران راه را چو بشنید موبد بشد نزد شاه بدو داد یکسر پیام سپاه چنین داد پاسخ ورا شهریار که من تنگ دل گشتم از روزگار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 942 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).