شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 943 از 993

متن اصلی

ز گفتار این مرد اخترشناس ز گردون گردان شدم ناسپاس به گنج ور گفت آن یکی پرنیان بیاور یکی رقعه اندر میان بیاورد گنجور و موبد بدید دلش تنگ شد خامشی برگزید ازان پس بدو گفت یزدان بس است کجا برتر از دانش هر کس است گر ای دون که ناچار گردان سپهر دگرگون نماید به جوینده چهر به تیمار کی باز گردد ز بد چنین گفته از دانشی کی سزد جز از شادمانیت هرگز مباد ز گفتار ایشان مکن هیچ یاد ز موبد چو بشنید خسرو سخن بخندید و کاری نو افگند بن دبیر پسندیده را خواند پیش سخن گفت با او ز اندازه بیش به قیصر یکی نامه فرمود شاه که برنه سزاوار شاهی کلاه که مریم پسر زاد زیبا یکی که هرگز ندیدی چنو کودکی نشاید مگر دانش و تخت را وگر در هنر بخشش و بخت را چو من شادمانم تو شادان بزی که شاهی و گردنکشی را سزی چو آن نامه نزدیک قیصر رسید نگه کرد و توقیع پرویز دید بفرمود تا گاو دم بر درش دمیدند و پر بانگ شد کشورش ببستند آیین به بی راه و راه پر آواز شیر وی پرویز شاه برآمد هم آواز رامشگران همه شهر روم از کران تا کران بدرگاه بردند چندی صلیب نسیم گلان آمد و بوی طیب بیک هفته زین گونه با رود و می ببودند شادان ز شیروی کی بهشتم بفرمود تا کاروان بیامد بدرگاه با ساروان صد اشتر ز گنج درم بار کرد چو پنجه شتر بار دینار کرد ز دیبای زربفت رومی دویست که گفتی ز زر جامه با رزیکیست چهل خوان زرین پایه بسد چنان کز در شهر یاران سزد همان چند زرین و سیمین دده بگوهر بر و چشمشان آژده بمریم فرستاد چندی گهر یکی نره طاوس کرده بزر چه از جامهٔ نرم رومی حریر ز در و زبرجد یکی آبگیر همان باژ کشور که تا چار بار ز دینار رومی هزاران هزار فرستاد چون مرد رومی چهل کجا هر چهل بود بیدار دل گوی پیش رو نام او خانگی که همتا نبودش به فرزانگی همی شد برین گونه با ساروان شتربار دینار ده کاروان چوآگاهی آمد به پرویز شاه که پیغمبر قیصر آمد ز راه به فرخ بفرمود تا برنشست یکی مرزبان بود خسروپرست که سالار او بود بر نیمروز گرانمایه گردی و گیتی فروز برفتند با او سواران شاه به سر برنهادند زرین کلاه چو از دور دید آن سپه خانگی به پیش اندر آمد به بیگانگی چنین تا به نزدیک شاه آمدند بران نامور پیشگاه آمدند چو دیدند زیبا رخ شاه را بران گونه آراسته گاه را نهادند همواره سر بر زمین برو بر همی خواندند آفرین بمالید پس خانگی رخ بخاک همی گفت کای داور داد وپاک ز پیروزگر آفرین بر تو باد مبادی همیشه مگر شاه و راد بزرگانش از جای برخاستند به نزدیک شه جایش آراستند چنین گفت پس شاه را خانگی که چون تو که باشد به فرزانگی ز خورشید بر چرخ تابنده تر ز جان سخنگوی پاینده تر مبادا جهان بی چنین شهریار برومند بادا برو روزگار مبیناد کس روز بی کام تو نوشته بخورشید بر نام تو جهان بی سر و افسر تو مباد بر و بوم بی لشکر تو مباد ز قیصر درود و ز ما آفرین برین نامور شهریار زمین کسی کو درین سایهٔ شاه شاد نباشد ورا روشنایی مباد ابا هدیه و باژ روم آمدم برین نامبردار بوم آمدم برفتیم با فیلسوفان بهم بران تا نباشد کس از ما دژم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 943 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).