شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 945 از 993

متن اصلی

شود کشور آسوده از تاختن بهر گوشه ای کینها ساختن زن و کودک رومیان برده اند دل ما ز هر گونه آزرده اند برین خویشی ما جهان رام گشت همه کار بیهوده پدرام گشت درود جهان آفرین بر تو باد همان آفرین زمین بر تو باد چو آن نامهٔ قیصر آمد ببن جهاندار بشنید چندان سخن ازان نامه شد شاه خرم نهان برو تازه شد روزگار مهان بسی آفرین کرد برخانگی بدو گفت بس کن ز بیگانگی گرانمایه را جایگه ساختند دو ایوان فرخ بپرداختند ببردند چیزی که بایست برد به نزدیک آن مرد بیدار گرد بیامد بدید آن گزین جایگاه وزان پس همی بود نزدیک شاه بخوان و نبید و شکار و نشست همی بود با شاه مهتر پرست برین گونه یک ماه نزدیک شاه همی بود شادان دل و نیک خواه چویک ماه شد نامه پاسخ نوشت سخنهای با مغز و فرخ نوشت سرنامه گفت آفرین مهان بران باد کو باد دارد جهان بد و نیک بیند ز یزدان پاک وزو دارد اندر جهان بیم و باک کند آفرین بر خداوند مهر کزین گونه بر پای دارد سپهر نخست آنک کردی ستایش مرا به نامه نمودی نیایش مرا بدانستم و شاد گشتم بدان سخن گفتن تاجور بخردان پذیرفتم آن نامور گنج تو نخواهم که چندان بود رنج تو ازی را جهاندار یزدان پاک برآورد بوم تو را بر سماک ز هند و ز سقلاب و چین و خزر چنین ارجمند آمد آن بوم و بر چه مردی چه دانش چه پرهیز و دین ز یزدان شما را رسید آفرین چو کار آمدم پیش یارم بدی بهر دانشی غمگسارم بدی چنان شاد گشتم ز پیوند تو بدین پر هنر پاک فرزند تو که کهتر نباشد به فرزند خویش ببوم و بر و پاک پیوند خویش همه مهتران پشت برگاشتند مرا در جهان خوار بگذاشتند تو تنها بجای پدر بودیم همان از پدر بیشتر بودیم تو را همچنان دارم اکنون که شاه پدر بیند آزاده و نیک خواه دگر هرچ گفتی ز شیروی من ازان پاک تن پشت و نیروی من بدانستم و آفرین خواندم بران دین تو را پاک دین خواندم دگر هرچ گفتی ز پاکیزه دین ز یک شنبدی روزهٔ به آفرین همه خواند بر ما یکایک دبیر سخنهای بایسته و دلپذیر بما بر ز دین کهن ننگ نیست به گیتی به از دین هوشنگ نیست همه داد و نیکی و شرمست و مهر نگه کردن اندر شمار سپهر به هستی یزدان نیوشان ترم همیشه سوی داد کوشان ترم ندانیم انباز و پیوند و جفت نگردد نهان و نگردد نهفت در اندیشهٔ دل نگنجد خدای به هستی همو با شدت رهنمای دگر کت ز دار مسیحا سخن بیاد آمد از روزگار کهن مدان دین که باشد به خوبی بپای بدان دین نباشد خرد رهنمای کسی را که خوانی همی سوگوار که کردند پیغمبرش را بدار که گوید که فرزند یزدان بد اوی بران دار بر کشته خندان بد اوی چو پور پدر رفت سوی پدر تو اندوه این چوب پوده مخور ز قیصر چو بیهوده آمد سخن بخندد برین کار مرد کهن همان دار عیسی نیرزد به رنج که شاهان نهادند آن را به گنج از ایران چو چوبی فرستم بروم بخندد بما بر همه مرز و بوم به موبد نباید که ترسا شدم گر از بهر مریم سکوبا شدم دگر آرزو هرچ باید بخواه شمار سوی ما گشادست راه پسندیدم آن هدیه های تو نیز کجا رنج بردی ز هر گونه چیز به شیروی بخشیدم این برده رنج پی افگندم او را یکی تازه گنج ز روم و ز ایران پر اندیشه ام شب تیره اندیشه شد پیشه ام

شرح و بازنویسی ساده

بخش 945 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).