شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 946 از 993

متن اصلی

بترسم که شیروی گردد بلند ز ساند بروم و به ایران گزند نخست اندر آید ز سلم بزرگ ز اسکندر آن کینه دار سترگ ز کین نو آیین و کین کهن مگر در جهان تازه گردد سخن سخنها که پرسیدم از دخترت چنان دان که او تازه کرد افسرت بدین مسیحا بکوشد همی سخنهای ما کم نیوشد همی به آرام شادست و پیروزبخت بدین خسروانی نو آیین درخت همیشه جهاندار یار تو باد سر اختر اندر کنار تو باد نهادند بر نامه بر مهر شاه همی داشت خراد برزین نگاه گشادند زان پس در گنج باز کجا گرد کرد او به روز دراز نخستین صد و شست بند اوسی که پند او سی خواندش پارسی به گوهر بیاگنده هر یک چو سنگ نهادند بر هر یکی مهر تنگ بران هر یکی دانه ها صد هزار بها بود بر دفتر شهریار بیاورد سیصد شتر سرخ موی سیه چشم و آراسته راه جوی مران هر یکی را درم دو هزار بها داده بد نامور شهریار ز دیبای چینی صد و چل هزار ازان چند زربفت گوهرنگار دگر پانصد در خوشاب بود که هر دانه یی قطرهٔ آب بود صد و شست یاقوت چون ناردان پسندیدهٔ مردم کاردان ز هندی و چینی و از بربری ز مصری و از جامهٔ پهلوی ز چیزی که خیزد ز هر کشوری که چونان نبد در جهان دیگری فرستاد سیصد شتروار بار از ایران بر قیصر نامدار یکی خلعت افگند بر خانگی فزون تر ز خویشی و بیگانگی همان جامه و تخت و اسب و ستام ز پوشیدنیها که بردیم نام بدینسان چنین صد شتر بارکرد از آن ده شتربار دینار کرد ببخشید بر فیلسوفان درم ز دینار و هرگونه ای بیش وکم برفتند شادان ازان مرز وبوم به نزدیک قیصر ز ایران بروم همه مهتران خواندند آفرین بران پر هنر شهریار زمین کنون داستان کهن نو کنیم سخنهای شیرین و خسرو کنیم کهن گشته این نامهٔ باستان ز گفتار و کردار آن راستان همی نوکنم گفته ها زین سخن ز گفتار بیدار مرد کهن بود بیست شش بار بیور هزار سخنهای شایسته و غمگسار نبیند کسی نامهٔ پارسی نوشته به ابیات صدبار سی اگر بازجویی درو بیت بد همانا که کم باشد از پانصد چنین شهریاری و بخشنده ای به گیتی ز شاهان درخشنده ای نکرد اندرین داستانها نگاه ز بدگوی و بخت بد آمد گناه حسد کرد بدگوی در کار من تبه شد بر شاه بازار من چو سالار شاه این سخنهای نغز بخواند ببیند به پاکیزه نغز ز گنجش من ایدر شوم شادمان کزو دور بادا بد بدگمان وزان پس کند یاد بر شهریار مگر تخم رنج من آید ببار که جاوید باد افسر و تخت اوی ز خورشید تابنده تر بخت اوی چنین گفت داننده دهقان پیر که دانش بود مرد را دستگیر غم و شادمانی بباید کشید ز هر شور و تلخی بباید چشید جوانان داننده و باگهر نگیرند بی آزمایش هنر چو پرویز ناباک بود و جوان پدر زنده و پور چون پهلوان ورا در زمین دوست شیرین بدی برو بر چو روشن جهان بین بدی پسندش نبودی جزو در جهان ز خوبان وز دختران مهان ز شیرن جدا بود یک روزگار بدان گه که بد در جهان شهریار بگرد جهان در بی آرام بود که کارش همه رزم بهرام بود چو خسرو به پردخت چندی به مهر شب و روز گریان بدی خوب چهر چنان بد که یک روز پرویز شاه همی آرزو کرد نخچیرگاه بیاراست برسان شاهنشهان که بوند ازو پیشتر در جهان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 946 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).