شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 949 از 993

متن اصلی

بیاورد فرزانگان را پدر بدان تا شود نامور پر هنر همی داشت موبد مر او را نگاه شب و روز شادان به فرمان شاه چنان بد که یک روز موبد ز تخت بیامد به نزدیک آن نیک بخت چو آمد به نزدیک شیرویه باز همیشه به بازیش بودی نیاز یکی دفتری دید پیش اندرش نوشته کلیله بران دفترش بدست چپ آن جوان سترگ بریده یکی خشک چنگال گرگ سروی سر گاومیشی براست همی این بران بر زدی چونک خواست غمی شد دل موبد از کاراوی ز بازی و بیهوده کردار اوی به فالش بد آمد هم آن چنگ گرگ شخ گاو و رای جوان سترگ ز کار زمانه غمی گشت سخت ازان برمنش کودک شور بخت کجا طالع زادنش دیده بود ز دستور وگنجور بشنیده بود سوی موبد موبد آمد بگفت که بازیست باآن گرانمایه جفت بشد زود موبد بگفت آن به شاه همی داشت خسرو مر او را نگاه ز فرزند رنگ رخش زرد شد ز کار زمانه پراز درد شد ز گفتار مرد ستاره شمر دلش بود پر درد و پیچان جگر همی گفت تا کردگار سپهر چگونه نماید بدین کرده چهر چو بر پادشاهیش بیست وسه سال گذر کرد شیرویه به فراخت یال بیازرد زو شهریار بزرگ که کودک جوان بود و گشته سترگ پر از درد شد جان خندان اوی وز ایوان او کرد زندان اوی هم آن را که پیوستهٔ اوبدند گه رای جستن براو شدند بسی دیگر از مهتر و کهتران که بودند با او ببندگران همی برگرفتند زیشان شمار که پرسه فزون آمد از سه هزار همه کاخها رایک اندر دگر برید آنک بد شاه را کارگر ز پوشیدنیها و از خوردنی ز بخشیدنی هم ز گستردنی به ایوانهاشان بیاراستند پرستنده و بندگان خواستند همان می فرستاد و رامشگران همه کاخ دینار بد بی کران به هنگامشان رامش و خورد بود نگهبان ایشان چهل مرد بود کنون داستان گوی در داستان ازان یک دل ویک زبان راستان ز تختی که خوانی ورا طاق دیس که بنهاد پرویز دراسپریس سرمایهٔ آن ز ضحاک بود که ناپارسا بود و ناپاک بود بگاهی که رفت آفریدون گرد وزان تا زیان نام مردی ببرد یکی مرد بد در دماوند کوه که شاهش جدا داشتی ازگروه کجا جهن بر زین بدی نام اوی رسیده بهر کشوری کام اوی یکی نامور شاه را تخت ساخت گهر گرد بر گرد او در نشاخت که شاه آفریدون بدوشاد بود که آن تخت پرمایه آزاد بود درم داد مر جهن را سی هزار یکی تاج زرین و دو گوشوار همان عهد ساری و آمل نوشت که بد مرز منشور او چون بهشت بدانگه که ایران به ایرج رسید کزان نامداران وی آمد پدید جهاندار شاه آفریدون سه چیز بران پادشاهی برافزود نیز یکی تخت و آن گرزهٔ گاوسار که ماندست زو در جهان یادگار سدیگر کجا هفت چشمه گهر همی خواندی نام او دادگر چو ایرج بشد زو بماند این سه چیز همان شاد بد زو منوچهر نیز هر آنکس که او تاج شاهی به سود بران تخت چیزی همی برفزود چو آمد به کیخسرو نیک بخت فراوان بیفزود بالای تخت برین هم نشان تا به لهراسپ شد وزو همچنان تا به گشتاسپ شد چو گشتاسپ آن تخت رادید گفت که کار بزرگان نشاید نهفت به جاماسپ گفت ای گرانمایه مرد فزونی چه داری به دین کارکرد یکایک ببین تا چه خواهی فزود پس از مرگ ما راکه خواهد ستود چو جا ماسپ آن تخت رابنگرید بدید از در گنج دانش کلید برو بر شمار سپهر بلند همی کرد پیدا چه و چون وچند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 949 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).