شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 951 از 993

متن اصلی

هرآنکس که دهقان بد و زیردست ورامیش سر بود جای نشست سواران ناباک روز نبرد شدندی بران گنبد لاژورد به پیروزه بر جای دستور بود که از کدخداییش رنجور بود چو بر تخت پیروزه بودی نشست خردمند بودی و مهترپرست چو رفتی به دستوری رهنمای مگر یافتی نزد پرویز جای یکی جامه افکنده بد زربفت برش بود وبالاش پنجاه و هفت بگوهر همه ریشه ها بافته زبر شوشهٔ زر برو تافته بدو کرده پیدانشان سپهر چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر ز کیوان و تیر و ز گردنده ماه پدیدار کرده ز هر دستگاه هم از هفت کشور برو بر نشان ز دهقان و از رزم گردنکشان برو بر نشان چل و هشت شاه پدیدار کرده سر تاج و گاه برو بافته تاج شاهنشهان چنان جامه هرگز نبد درجهان به چین دریکی مرد بد بی همال همی بافت آن جامه راهفت سال سرسال نو هرمز فوردین بیامد بر شاه ایران زمین ببرد آن کیی فرش نزدیک شاه گران مایگان برگرفتند راه به گسترد روز نو آن جامه را ز شادی جداکرد خوکامه را بران جامه بر مجلس آراستند نوازندهٔ رود و می خواستند همی آفرین خواند سرکش برود شهنشاه را داد چندی درود بزرگان به رو گوهر افشاندند که فرش بزرگش همی خواندند همی هر زمان شاه برتر گذشت چوشد سال شاهیش بر بیست و هشت کسی رانشد بر درش کار بد ز درگاه آگاه شد بار بد بدو گفت هر کس که شاه جهان گزیدست را مشگری در نهان اگر با تو او را برابر کند تو را بر سر سرکش افسر کند چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز وگر چه نبودش به چیزی نیاز ز کشور بشد تا به درگاه شاه همی کرد رامشگران را نگاه چوبشنید سرکش دلش تیره شد به زخم سرود اندرو خیره شد بیامد به درگاه سالار بار درم کرد و دینار چندی نثار بدو گفت رامشگری بر درست که از من به سال و هنربرترست نباید که در پیش خسرو شود که ما کهنه گشتیم و او نو شود ز سرکش چو بشنید دربان شاه ز رامشگر ساده بربست راه چو رفتی به نزدیک او بار بد همش کاربد بود هم بار بد ندادی ورا بار سالار بار نه نیزش بدی مردمی خواستار چو نومید برگشت زان بارگاه ابا به ربط آمد سوی باغ شاه کجا باغبان بود مردوی نام شد از دیدنش بار بد شادکام بدان باغ رفتی به نوروز شاه دو هفته به بودی بدان جشنگاه سبک باربد نزد مرد همبوی شد هم آن روز بامرد همبوی شد چنین گفت با باغبان باربد که گویی تو جانی و من کالبد کنون آرزو خواهم از تو یکی کجاهست نزدیک تو اندکی چو آید بدین باغ شاه جهان مرا راه ده تاببینم نهان که تاچون بود شاه را جشنگاه ببینم نهفته یکی روی شاه بدو گفت مرد وی کایدون کنم ز مغز تو اندیشه بیرون کنم چو خسرو همی خواست کاید بباغ دل میزبان شد چو روشن چراغ بر باربد شد بگفت آنک شاه همی رفت خواهد بران جشنگاه همه جامه را بار بد سبز کرد همان به ربط و رود ننگ و نبرد بشد تابجایی که خسرو شدی بهاران نشستن گهی نو شدی یکی سرو بد سبز و برگش گشن ورا شاخ چون رزمگاه پشن بران سرو شد به ربط اندر کنار زمانی همی بود تا شهریار ز ایوان بیامد بدان جشنگاه بیاراست پیروزگر جای شاه بیامد پری چهرهٔ میگسار یکی جام بر کف بر شهریار جهاندار بستد ز کودک نبید بلور از می سرخ شد ناپدید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 951 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).