شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 956 از 993

متن اصلی

همی باش تا من بجنبم زجای تو با لکشر خویش بگذار پای چو زین روی و زان روی باشد سپاه شود در سخن رای قیصر تباه به ایران و را دستگیر آوریم همه رومیان را اسیر آوریم ز درگه یکی چاره گر برگزید سخن دان و گویا چناچون سزید بدو گفت کاین نامه اندر نهان همی بر بکردار کارآگهان چنان کن که رومیت بیند کسی بره بر سخن پرسد از تو بسی بگیرد تو را نزد قیصر برد گرت نزد سالار لشکر برد بپرسد تو را کز کجایی مگوی بگویش که من کهتری چاره جوی به پیمودم این رنج راه دراز یکی نامه دارم بسوی گراز تواین نامه بربند بردست راست گر ایدون که بستاند از تو رواست برون آمد از پیش خسرو نوند به بازو مر آن نامه را کرد بند بیامد چو نزدیک قیصر رسید یکی مرد به طریق او را بدید سوی قیصرش برد سر پر ز گرد دو رخ زرد و لبها شده لاژورد بدو گفت قیصر که خسرو کجاست ببایدت گفت بما راه راست ازو خیره شد کهتر چاره جوی ز بیمش باسخ دژم کرد روی بجویید گفت این بلاجوی را بداندیش و بدکام و بدگوی را بجستند و آن نامه از دست اوی گشاد آنک دانا بد و راه جوی ازان مرز دانا سری را بجست که آن پهلوانی بخواند درست چو آن نامه برخواند مرد دبیر رخ نامور شد به کردار قیر به دل گفت کاین بد کمین گر از دلیر آمدستم به دامش فراز شهنشاه و لشکر چو سیصد هزار کس از پیل جنگش نداند شمار مرا خواست افگند در دام اوی که تاریک بادا سرانجام اوی وازن جایگه لشکر اندر کشید شد آن آرزو بر دلش ناپدید چو آگاهی آمد به سوی گراز که آن نامور شد سوی روم باز دلش گشت پر درد و رخساره زرد سواری گزید ازدلیران مرد یکی نامه بنوشت با باد و دم که بر من چرا گشت قیصر دژم از ایران چرا بازگشتی بگوی مرا کردی اندر جهان چاره جوی شهنشاه داند که من کردم این دلش گردد از من پر از درد وکین چو قیصر نگه کرد و آن نامه دید ز لشکر گرانمایه ای برگزید فرستاد تازان به نزد گراز کزان ایزدت کرده بد بی نیاز که ویران کنی تاج و گاه مرا به آتش بسوزی سپاه مرا کز آن نامه جز گنج دادن بباد نیامد مرا از تو ای بد نژاد مرا خواستی تا به خسرو دهی که هرگز مبادت بهی و مهی به ایران نخواهند بیگانه ای نه قیصر نژادی نه فرزانه ای به قیصر بسی کرد پوزش گراز به کوشش نیامد بدامش فراز گزین کرد خسرو پس آزاده یی سخن گوی و دانا فرستاده یی یکی نامه بنوشت سوی گراز که ای بی بها ریمن دیو ساز تو را چند خوانم برین بارگاه همی دورمانی ز فرمان و راه کنون آن سپاهی که نزد تواند بسال و به ماه اور مزد تواند برای و به دل ویژه با قیصرند نهانی به اندیشه دیگرند برما فرست آنک پیچیده اند همه سرکشی رابسیچیده اند چواین نامه آمد بنزد گراز پر اندیشه شد کهتر دیوساز گزین کرد زان نامداران سوار از ایران و نیران ده و دو هزار بدان مهتران گفت یک دل شوید سخن گفتن هرکسی مشنوید بباشید یک چند زین روی آب مگیرید یک سر به رفتن شتاب چو هم پشت باشید با همرهان یکی کوه کندن ز بن بر توان سپه رفت تاخرهٔ اردشیر هر آنکس که بودند برنا و پیر کشیدند لشکر بران رودبار بدان تا چه فرمان دهد شهریار چو آگاه شد خسرو از کارشان نبود آرزومند دیدارشان بفرمود تا زاد فرخ برفت به نزدیک آن لشکر شاه تفت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 956 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).