شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 959 از 993

متن اصلی

شب تیره باید شدن سوی چین وگر سوی ما چین و مکران زمین بریشان به افسون بگیریم راه ز فغفور چینی بخواهم سپاه ازان کاخترش به آسمان تیره بود سخنهای او بر زمین خیره بود شب تیره افسون نیامد به کار همی آمدش کار دشوار خوار به شیرین چنین گفت که آمد زمان بر افسون ما چیره شد بدگمان بدو گفت شیرین که نوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی بدانش کنون چارهٔ خویش ساز مبادا که آید به دشمن نیاز چو روشن شود دشمن چاره جوی نهد بی گمان سوی این کاخ روی هم آنگه زره خواست از گنج شاه دو شمشیر هندی و رومی کلاه همان ترکش تیرو زرین سپر یکی بندهٔ گرد و پرخاشخر شب تیره گون اندر آمد به باغ بدان گه که برخیزد ازخواب زاغ به باغ بزرگ اندر از بس درخت نبد شاه را در چمن جای تخت بیاویخت از شاخ زرین سپر بجایی کزو دور بودی گذر نشست از برنرگس و زعفران یکی تیغ در زیر زانو گران چو خورشید برزد سنان از فراز سوی کاخ شد دشمن دیو ساز یکایک بگشتند گرد سرای تهی بد ز شاه سرافراز جای به تاراج دادند گنج ورا نکرد ایچ کس یاد رنج ورا همه باز گشتنددیده پرآب گرفته ز کار زمانه شتاب چه جوییم ازین گنبد تیزگرد که هرگز نیاساید از کارکرد یک را همی تاج شاهی دهد یکی رابه دریا به ماهی دهد یکی را برهنه سر و پای و سفت نه آرام و خورد و نه جای نهفت یکی را دهد نوشه و شهد و شیر بپوشد به دیبا و خز و حریر سرانجام هردو به خاک اندرند به تاریک دام هلاک اندرند اگر خود نزادی خردمند مرد نبودی ورا روز ننگ و نبرد ندیدی جهان از بنه به بدی اگر که بدی مرد اگر مه بدی کنون رنج در کار خسرو بریم بخواننده آگاهی نوبریم همی بود خسرو بران مرغزار درخت بلند ازبرش سایه دار چو بگذشت نیمی ز روز دراز بنان آمد آن پادشا رانیاز به باغ اندرون بد یکی پایکار که نشناختی چهرهٔ شهریار پرستنده راگفت خورشید فش که شاخی گهر زین کمر بازکش بران شاخ برمهرهٔ زر پنج ز هرگونه مهره بسی برده رنج چنین گفت با باغبان شهریار که این مهره ها تا کت آید به کار به بازار شو بهره ای گوشت خر دگر نان و بی راه جایی گذر مرآن گوهران را بها سی هزار درم بد کسی را که بودی به کار سوی نانبا شد سبک باغبان بدان شاخ زرین ازو خواست نان بدو نانوا گفت کاین رابها ندانم نیارمت کردن رها ببردند هر دو به گوهر فروش که این را بها کن بدانش بکوش چو داننده آن مهره ها رابدید بدو گفت کاین را که یارد خرید چنین شاخ در گنج خسرو بدی برین گونه هر سال صد نوبدی تو این گوهران از که دزدیده ای گر از بنده خفته ببریده ای سوی زاد فرخ شدند آن سه مرد ابا گوهر و زر و با کارکرد چو آن گوهران زاد فرخ بدید سوی شهریار نو اندر کشید به شیروی بنمود زان سان گهر بریده یکی شاخ زرین کمر چنین گفت شیروی با باغبان که گر زین خداوند گوهر نشان نگویی هم اکنون ببرم سرت همان را که او باشد از گوهرت بدو گفت شاها به باغ اندرست زره پوش مردی کمانی بدست ببالا چو سرو و به رخ چون بهار بهر چیز مانندهٔ شهریار سراسر همه باغ زو روشنست چو خورشید تابنده در جوشنست فروهشته از شاخ زرین سپر یکی بنده در پیش او با کمر برید این چنین شاخ گوهر ازوی مراداد و گفتا کز ایدر بپوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 959 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).