شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 962 از 993

متن اصلی

گلینوش را گفت فرخ قباد به آرام تاج کیان برنهاد به ایران و توران و روم آگهیست که شیروی بر تخت شاهنشهیست تواین جوشن و خود و گبر و کمان چه داری همی کیستت بد گمان گلینوش گفت ای جهاندیده مرد به کام تو بادا همه کارکرد که تیمار بردی ز نازک تنم کجا آهنین بود پیراهنم برین مهر بر آفرین خوانمت سزایی که گوهر برافشانمت نباشد به جز خوب گفتار تو که خورشید بادا نگهدار تو به کاری کجا آمدستی بگوی پس آنگه سخنهای من بازجوی چنین داد پاسخ که فرخ قباد به خسرو مرا چند پیغام داد اگر باز خواهی بگویم همه پیام جهاندار شاه رمه گلینوش گفت این گرانمایه مرد که داند سخنها همه یاد کرد ز لیکن مرا شاه ایران قباد بسی اندرین پند و اندرز داد که همداستانی مکن روز و شب که کس پیش خسرو گشاید دو لب مگر آنک گفتار او بشنوی اگرپارسی گوید ار پهلوی چنین گفت اشتاد کای شادکام من اندر نهانی ندارم پیام پیامیست کان تیغ بار آورد سر سرکشان در کنار آورد تو اکنون ز خسرو برین بارخواه بدان تا بگویم پیامش ز شاه گلینوش بشنید و بر پای جست همه بندها رابهم برشکست بر شاه شد دست کرده بکش چنا چون بباید پرستار فش بدو گفت شاها انوشه بدی مبادا دل تو نژند از بدی چو اشتاد و خراد به رزین به شاه پیام آوریدند زان بارگاه بخندید خسرو به آواز گفت که این رای تو با خرد نیست جفت گرو شهریارست پس من کیم درین تنگ زندان ز بهر چیم که از من همی بار بایدت خواست اگر کژ گویی اگر راه راست بیامد گلینوش نزد گوان بگفت این سخن گفتن پهلوان کنون دست کرده بکش در شوید بگویید و گفتار او بشنوید دو مرد خردمند و پاکیزه گوی به دستار چینی بپوشید روی چو دیدند بردند پیشش نماز ببودند هر دو زمانی دراز جهاندار بر شاد و رد بزرگ نوشته همه پیکرش میش و گرگ همان زر و گوهر برو بافته سراسر یک اندر دگر تافته نهالیش در زیر دیبای زرد پس پشت او مسند لاژورد بهی تناور گرفته بدست دژم خفته بر جایگاه نشست چودید آن دو مرد گرانمایه را به دانایی اندر سرمایه را از آن خفتگی خویشتن کرد راست جهان آفریننده را یار خواست به بالین نهاد آن گرامی بهی بدان تا بپرسید ز هر دو رهی بهی زان دو بالش به نرمی بگشت بی آزار گردان ز مرقد گذشت بدین گونه تا شاد ورد مهین همی گشت تاشد به روی زمین به پویید اشتاد و آن برگرفت به مالیدش از خاک و بر سر گرفت جهاندار از اشتاد برگاشت روی بدان تا ندید از بهی رنگ و بوی بهی رانهادند بر شاد ورد همی بود برپای پیش این دو مرد پر اندیشه شد نامدار از بهی ندید اندر و هیچ فال بهی همانگه سوی آسمان کرد روی چنین گفت کای داور راست گوی که برگیرد آن راکه تو افگنی که پیوندد آن را که تو بشکنی چو از دوده ام بخت روشن بگشت غم آورد چون روشنایی گذشت به اشتاد گفت آنچ داری پیام ازان بی منش کودک زشت کام وزان بد سگالان که بی دانشند ز بی دانشی ویژه بی رامش اند همان زان سپاه پراگندگان پر اندیشه و تیره دل بندگان بخواهد شدن بخت زین دودمان نماند درین تخمهٔ کس شادمان سوی ناسزایان شود تاج وتخت تبه گردد این خسروانی درخت نماند بزرگی به فرزند من نه بر دوده و خویش و پیوند من

شرح و بازنویسی ساده

بخش 962 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).