شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 964 از 993

متن اصلی

مرا نامه آمد ز هندوستان بدم من بدان نیز همداستان ز رای برین نزد مانامه بود گهر بود و هر گونه ای جامه بود یکی تیغ هندی و پیل سپید جزین هرچ بودم به گیتی امید ابا تیغ دیبای زربفت پنج ز هر گونه ای اندرو برده رنج سوی تو یکی نامه بد بر پرند نوشته چو من دیدم از خط هند بخواندم یکی مرد هندی دبیر سخن گوی و داننده و یادگیر چوآن نامه را او به من بر بخواند پر از آب دیده همی سرفشاند بدان نامه در بد که شادان بزی که با تاج زر خسروی را سزی که چون ماه آذر بد و روز دی جهان را تو باشی جهاندار کی شده پادشاهی پدر سی و هشت ستاره برین گونه خواهد گذشت درخشان شود روزگار بهی که تاج بزرگی به سر برنهی مرا آن زمان این سخن بد درست ز دل مهربانی نبایست شست من آگاه بودم که از بخت تو ز کار درخشیدن تخت تو نباشد مرا بهره جز درد و رنج تو را گردد این تخت شاهی وگنج ز بخشایش و دین و پیوند و مهر نکردم دژم هیچ زان نامه چهر به شیرین سپردم چو برخواندم ز هر گونه اندیشه ها را ندم بر اوست با اختر تو بهم نداند کسی زان سخن بیش و کم گر ای دون که خواهی که بینی به خواه اگر خود کنی بیش و کم را نگاه برانم که بینی پشیمان شوی وزین کرده ها سوی درمان شوی دگر آنک گفتی ز زندان و بند گر آمد ز ما برکسی برگزند چنین بود تا بود کارجهان بزرگان و شاهان و رای مهان اگر تو ندانی به موبد بگوی کند زین سخن مر تو را تازه روی که هرکس که او دشمن ایزدست ورا در جهان زندگانی بدست به زندان ما ویژه دیوان بدند که نیکان ازیشان غریوان بدند چو ما را نبد پیشه خون ریختن بدان کار تنگ اندر آویختن بدان را به زندان همی داشتم گزند کسان خوار نگذاشتم بسی گفت هرکس که آن دشمنند ز تخم بدانند و آهرمنند چو اندیشه ایزدی داشتیم سخنها همی خوار بگذاشتیم کنون من شنیدم که کردی رها مرد آن را که بد بتر از اژدها ازین بد گنهکار ایزد شدی به گفتار و کردارها بد شدی چو مهتر شدی کار هشیار کن ندانی تو داننده را یار کن مبخشای بر هر که رنجست زوی اگر چند امید گنجست زوی بر آنکس کزو در جهان جزگزند نبینی مر او را چه کمتر ز بند دگر آنک از خواسته گفته ای خردمندی و رای بنهفته ای ز کس مانجستیم جز باژ و ساو هر آنکس که او داشت با باژ تاو ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت فراوان کشیدم ازان رنج سخت جهان آفرین داور داد وراست همی روزگاری دگرگونه خواست نیم دژمنش نیز درخواست او فزونی نجوییم درکاست او به جستیم خشنودی دادگر ز بخشش ندیدم بکوشش گذر چو پرسد ز من کردگار جهان بگویم بو آشکار و نهان بپرسد که او از توداناترست بهر نیک و بد بر تواناترست همین پرگناهان که پیش تواند نه تیماردار و نه خویش تواند ز من هرچ گویند زین پس همان شوند این گره بر تو بر بد گمان همه بندهٔ سیم و زرند و بس کسی را نباشند فریادرس ازیشان تو را دل پر آسایش است گناه مرا جای پالایش است نگنجد تو را این سخن در خرد نه زین بد که گفتی کسی برخورد ولیکن من از بهر خود کامه را که برخواند آن پهلوی نامه را همان در جهان یادگاری بود خردمند را غمگساری بود پس از ماهر آنکس که گفتار ما بخوانند دانند بازار ما ز برطاس وز چین سپه راندیم سپهبد بهر جای بنشاندیم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 964 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).