شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 967 از 993

متن اصلی

که پدرود بادی تو تا جاودان سر و کار ما باد با به خردان شما ای گرامی فرستادگان سخن گوی و پر مایه آزادگان ز من هر دو پدرود باشید نیز سخن جز شنیده مگویید چیز کنم آفرین بر جهان سر به سر که او را ندیدم مگر برگذر بمیرد کسی کو ز مادر بزاد ز کیخسرو آغاز تا کی قباد چو هوشنگ و طهمورث و جمشید کزیشان بدی جای بیم وامید که دیو و دد و دام فرمانش برد چو روشن سرآمد برفت و بمرد فریدون فرخ که او از جهان بدی دور کرد آشکار و نهان ز بد دست ضحاک تازی ببست به مردی زچنگ زمانه نجست چو آرش که بردی به فرسنگ تیر چو پیروزگر قارن شیرگیر قباد آنک آمد ز البرز کوه به مردی جهاندار شد با گروه که از آبگینه همی خانه کرد وزان خانه گیتی پر افسانه کرد همه در خوشاب بد پیکرش ز یاقوت رخشنده بودی درش سیاوش همان نامدار هژیر که کشتش به روز جوانی دبیر کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج وزان رنج برده ندید ایچ گنج کجا رستم زال و اسفندیار کزیشان سخن ماندمان یادگار چو گودرز و هفتاد پور گزین سواران میدان و شیران کین چو گشتاسپ شاهی که دین بهی پذیرفت و زو تازه شد فرهی چو جا ماسپ کاندر شمار سپهر فروزنده تر بد ز گردنده مهر شدند آن بزرگان و دانندگان سواران جنگی و مردانگان که اندر هنر این ازان به بدی به سال آن یکی از دگر مه بدی به پرداختند این جهان فراخ بماندند میدان و ایوان و کاخ ز شاهان مرا نیز همتانبود اگر سال را چند بالا نبود جهان را سپردم به نیک و به بد نه آن را که روزی به من بد رسد بسی راه دشوار بگذاشتیم بسی دشمن از پیش برداشتیم همه بومها پر ز گنج منست کجا آب و خاکست رنج منست چو زین گونه بر من سرآید جهان همی تیره گردد امید مهان نماند به فرزند من نیز تخت بگردد ز تخت و سرآیدش بخت فرشته بیاید یکی جان ستان بگویم بدو جانم آسان ستان گذشتن چو بر چینود پل بود به زیر پی اندر همه گل بود به توبه دل راست روشن کنیم بی آزاری خویش جوشن کنیم درستست گفتار فرزانگان جهاندیده و پاک دانندگان که چون بخت بیدار گیرد نشیب ز هر گونه ای دید باید نهیب چو روز بهی بر کسی بگذرد اگر باز خواند ندارد خرد پیام من اینست سوی جهان به نزد کهان و به نزد مهان شما نیز پدرود باشید و شاد ز من نیز بر بد مگیرید یاد چو اشتاد و خراد به رزین گو شنیدند پیغام آن پیش رو به پیکان دل هر دو دانا بخست به سر بر زدند آن زمان هر دو دست ز گفتار هر دو پشیمان شدند به رخسارگان بر تپنچه زدند ببر بر همه جامشان چاک بود سر هر دو دانا پر از خاک بود برفتند گریان ز پیشش به در پر از درد جان و پراندوه سر به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد یکایک بدادند پیغام شاه به شیروی بی مغز و بی دستگاه چوبشنید شیروی بگریست سخت دلش گشت ترسان ازان تاج وتخت چوازپیش برخاستند آن گروه که او راهمی داشتندی ستوه به گفتار زشت و به خون پدر جوان را همی سوختندی جگر فرود آمد از تخت شاهی قباد دودست گرامی به سر برنهاد ز مژگان همی بر برش خون چکید چو آگاهی او به دشمن رسید چوبرزد سرازتیره کوه آفتاب بد اندیش را سر بر آمد ز خواب برفتند یکسر سوی بارگاه چو بشنید بنشست برگاه شاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 967 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).