شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 968 از 993

متن اصلی

برفتند گردنکشان پیش او ز گردان بیگانه و خویش او نشستند با روی کرده دژم زبانش نجنبید بر بیش و کم بدانست کایشان بدانسان دژم نشسته چرایند بادرد وغم بدیشان چنین گفت کان شهریار کجا باشد از پشت پروردگار که غمگین نباشد به درد پدر نخوانمش جز بد تن و بد گهر نباید که دارد بدو کس امید که او پوده تر باشد از پوده بید چنین یافت پاسخ زمرد گناه که هرکس که گوید پرستم دو شاه تو او رابه دل نا هشیوار خوان وگر ارجمندی بود خوار خوان چنین داد شیروی پاسخ که شاه چوبی گنج باشد نیرزد سپاه سخن خوب را نیم یک ماه نیز ز راه درشتی نگوییم چیز مگر شاد باشیم ز اندرز او که گنجست سرتاسر این مرز او چو پاسخ شنیدند برخاستند سوی خانه ها رفتن آراستند به خوالیگران شاه شیروی گفت که چیزی ز خسرو نباید نهفت به پیشش همه خوان زرین نهید خورشها بر و چرب و شیرین نهید برنده همی برد و خسرو نخورد ز چیزی که دیدی بخوان گرم و سرد همه خوردش از دست شیرین بدی که شیرین بخوردنش غمگین بدی کنون شیرین بار بد گوش دار سر مهتران رابه آغوش دار چو آگاه شد بار بد زانک شاه به پرداخت بی داد و بی کام گاه ز جهرم بیامد سوی طیسفون پر از آب مژگان و دل پر ز خون بیامد بدان خانه او را بدید شده لعل رخسار او شنبلید زمانی همی بود در پیش شاه خروشان بیامد سوی بارگاه همی پهلوانی برو مویه کرد دو رخساره زرد و دلی پر ز درد چنان بد که زاریش بشنید شاه همان کس کجا داشت او را نگاه نگهبان که بودند گریان شدند چو بر آتش مهر بریان شدند همی گفت الایا ردا خسروا بزرگاسترگاتن آور گوا کجات آن همه بزرگی و آن دستگاه کجات آن همه فرو تخت وکلاه کجات آن همه برز وبالا وتاج کجات آن همه یاره وتخت عاج کجات آن همه مردی و زور و فر جهان راهمی داشتی زیر پر کجا آن شبستان و رامشگران کجا آن بر و بارگاه سران کجا افسر و کاویانی درفش کجا آن همه تیغهای بنفش کجا آن دلیران جنگ آوران کجا آن رد و موبد و مهتران کجا آن همه بزم وساز شکار کجا آن خرامیدن کارزار کجا آن غلامان زرین کمر کجا آن همه رای وآیین وفر کجا آن سرافراز جان و سپار که با تخت زر بود و با گوشوار کجا آن همه لشکر و بوم و بر کجا آن سرافرازی و تخت زر کجا آن سرخود و زرین زره ز گوهر فگنده گره بر گره کجا اسپ شبدیز و زرین رکیب که زیر تو اندر بدی ناشکیب کجا آن سواران زرین ستام که دشمن بدی تیغشان رانیام کجا آن همه رازوان بخردی کجا آن همه فره ایزدی کجا آن همه بخشش روز بزم کجا آن همه کوشش روز رزم کجا آن همه راهوار استران عماری زرین و فرمانبران هیونان و بالا وپیل سپید همه گشته از جان تو ناامید کجاآن سخنها به شیرین زبان کجا آن دل و رای و روشن روان ز هر چیز تنها چرا ماندی ز دفتر چنین روز کی خواندی مبادا که گستاخ باشی به دهر که زهرش فزون آمد از پای زهر پسر خواستی تابود یار و پشت کنون از پسر رنجت آمد به مشت ز فرزند شاهان به نیرو شوند ز رنج زمانه بی آهو شوند شهنشاه را چونک نیرو بکاست چو بالای فرزند او گشت راست هر آنکس که او کار خسرو شنود به گیتی نبایدش گستاخ بود همه بوم ایران تو ویران شمر کنام پلنگان و شیران شمر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 968 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).