شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 97 از 993

متن اصلی

چو با تاج و با تخت نشکیفتی خرد را بدین گونه بفریفتی کنون آنچ اندر خور کار تست دلت یافت آن آرزوها که جست ازان نره دیوان خنجرگذار گزین کرد جنگی ده و دوهزار بر ایرانیان بر نگهدار کرد سر سرکشان پر ز تیمار کرد سران را همه بندها ساختند چو از بند و بستن بپرداختند خورش دادشان اندکی جان سپوز بدان تا گذارند روزی به روز ازان پس همه گنج شاه جهان چه از تاج یاقوت و گرز گران سپرد آنچ دید از کران تا کران به ارژنگ سالار مازندران بر شاه رو گفت و او را بگوی که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی همه پهلوانان ایران و شاه نه خورشید بینند روشن نه ماه به کشتن نکردم برو بر نهیب بدان تا بداند فراز و نشیب به زاری و سختی برآیدش هوش کسی نیز ننهد برین کار گوش چو ارژنگ بشنید گفتار اوی سوی شاه مازندران کرد روی همی رفت با لشکر و خواسته اسیران و اسپان آراسته سپرد او به شاه و سبک بازگشت بدان برز کوه آمد از پهن دشت ازان پس جهانجوی خسته جگر برون کرد مردی چو مرغی به پر سوی زابلستان فرستاد زود به نزدیک دستان و رستم درود کنون چشم شد تیره و تیره بخت به خاک اندر آمد سر تاج و تخت جگر خسته در چنگ آهرمنم همی بگسلد زار جان از تنم چو از پندهای تو یادآورم همی از جگر سرد باد آورم نرفتم به گفتار تو هوشمند ز کم دانشی بر من آمد گزند اگر تو نبندی بدین بد میان همه سود را مایه باشد زیان چو پوینده نزدیک دستان رسید بگفت آنچ دانست و دید و شنید هم آن گنج و هم لشکر نامدار بیاراسته چون گل اندر بهار همه چرخ گردان به دیوان سپرد تو گویی که باد اندر آمد ببرد چو بشنید بر تن بدرید پوست ز دشمن نهان داشت این هم ز دوست به روشن دل از دور بدها بدید که زین بر زمانه چه خواهد رسید به رستم چنین گفت دستان سام که شمشیر کوته شد اندر نیام نشاید کزین پس چمیم و چریم وگر تخت را خویشتن پروریم که شاه جهان در دم اژدهاست به ایرانیان بر چه مایه بلاست کنون کرد باید ترا رخش زین بخواهی به تیغ جهان بخش کین همانا که از بهر این روزگار ترا پرورانید پروردگار نشاید بدین کار آهرمنی که آسایش آری و گر دم زنی برت را به ببر بیان سخت کن سر از خواب و اندیشه پردخت کن هران تن که چشمش سنان تو دید که گوید که او را روان آرمید اگر جنگ دریا کنی خون شود از آوای تو کوه هامون شود نباید که ارژنگ و دیو سپید به جان از تو دارند هرگز امید کنون گردن شاه مازندران همه خرد بشکن بگرز گران چنین پاسخش داد رستم که راه درازست و من چون شوم کینه خواه ازین پادشاهی بدان گفت زال دو راهست و هر دو به رنج و وبال یکی از دو راه آنک کاووس رفت دگر کوه و بالا و منزل دو هفت پر از دیو و شیرست و پر تیرگی بماند بدو چشمت از خیرگی تو کوتاه بگزین شگفتی ببین که یار تو باشد جهان آفرین اگرچه به رنجست هم بگذرد پی رخش فرخ زمین بسپرد شب تیره تا برکشد روز چاک نیایش کنم پیش یزدان پاک مگر باز بینم بر و یال تو همان پهلوی چنگ و گوپال تو و گر هوش تو نیز بر دست دیو برآید به فرمان گیهان خدیو تواند کسی این سخن بازداشت چنان کاو گذارد بباید گذاشت نخواهد همی ماند ایدر کسی بخوانند اگرچه بماند بسی کسی کاو جهان را بنام بلند گذارد به رفتن نباشد نژند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 97 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).