شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 971 از 993

متن اصلی

بشد تیز تا گلشن شادگان که با جای گوینده آزادگان نشست از پس پرده ای پادشا چناچون بود مردم پارسا به نزدیک او کس فرستاد شاه که از سوک خسرو برآمد دو ماه کنون جفت من باش تا برخوری بدان تا سوی کهتری ننگری بدارم تو را هم بسان پدر وزان نیز نامی تر و خوب تر بدو گفت شیرین که دادم نخست بده وانگهی جان من پیش تست وزان پس نیاسایم از پاسخت ز فرمان و رای و دل فرخت بدان گشت شیروی همداستان که برگوید آن خوب رخ داستان زن مهتر از پرده آواز داد که ای شاه پیروز بادی و شاد تو گفتی که من بد تن و جادوام ز پا کی و از راستی یک سوام بدو گفت که شیرویه بود این چنین ز تیزی جوانان نگیرند کین چنین گفت شیرین به آزادگان که بودند در گلشن شادگان چه دیدید ازمن شما از بدی ز تاری و کژی و نابخردی بسی سال بانوی ایران بدم بهر کار پشت دلیران بدم نجستم همیشه جز از راستی ز من دور بد کژی وکاستی بسی کس به گفتار من شهر یافت ز هر گونه ای از جهان بهر یافت به ایران که دید از بنه سایه ام وگر سایهٔ تاج و پیرایه ام بگوید هر آنکس که دید و شنید همه کار ازین پاسخ آمد پدید بزرگان که بودند در پیش شاه ز شیرین به خوبی نمودند راه که چون او زنی نیست اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان چنین گفت شیرین که ای مهتران جهان گشته و کار دیده سران بسه چیز باشد زنان رابهی که باشند زیبای گاه مهی یکی آنک باشرم و باخواستست که جفتش بدو خانه آراستست دگرآنک فرخ پسر زاید او ز شوی خجسته بیفزاید او سه دیگر که بالا و رویش بود به پوشیدگی نیز مویش بود بدان گه که من جفت خسرو بدم به پیوستگی در جهان نو بدم چو بی کام و بی دل بیامد ز روم نشستن نبود اندرین مرز و بوم از آن پس بران کامگاری رسید که کس در جهان آن ندید و شنید وزو نیز فرزند بودم چهار بدیشان چنان شاد بد شهریار چو نستود و چون شهریار و فرود چو مردان شه آن تاج چرخ کبود ز جم و فریدون چو ایشان نزاد زبانم مباد ار بپیچم ز داد بگفت این و بگشاد چادر ز روی همه روی ماه و همه پشت موی سه دیگر چنین است رویم که هست یکی گر دروغست بنمای دست مرا از هنر موی بد در نهان که آن راندیدی کس اندر جهان نمودم همه پیشت این جادویی نه از تنبل و مکر وز بدخویی نه کس موی من پیش ازین دیده بود نه از مهتران نیز بشنیده بود ز دیدار پیران فرو ماندند خیو زیر لبها برافشاندند چو شیروی رخسار شیرین بدید روان نهانش ز تن برپرید ورا گفت جز تو نباید کسم چو تو جفت یابم به ایران بسم زن خوب رخ پاسخش داد باز که از شاه ایران نیم بی نیاز سه حاجت بخواهم چو فرمان دهی که بر تو بماناد شاهنشهی بدو گفت شیروی جانم توراست دگر آرزو هرچ خواهی رواست بدو گفت شیرین که هر خواسته که بودم بدین کشور آراسته ازین پس یکایک سپاری به من همه پیش این نامور انجمن بدین نامه اندر نهی خط خویش که بیزارم از چیز او کم و بیش بکرد آنچ فرمود شیروی زود زن از آرزوها چو پاسخ شنود به راه آمد از گلشن شادگان ز پیش بزرگان و آزادگان به خانه شد و بنده آزاد کرد بدان خواسته بنده را شاد کرد دگر هرچ بودش به درویش داد بدان کو ورا خویش بد بیش داد ببخشید چندی به آتشکده چه برجای و روز و جشن سده

شرح و بازنویسی ساده

بخش 971 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).