شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 975 از 993

متن اصلی

ز کشور کنم دور بدخواه را بر آیین شاهان کنم گاه را نشانی ز پیروز خسرو بجست بیاورد ناگاه مردی درست خبر چون به نزدیک پوران رسید ز لشکر بسی نامور برگزید ببردند پیروز راپیش اوی بدو گفت کای بد تن کینه جوی ز کاری که کردی بیابی جزا چنانچون بود در خور ناسزا مکافات یابی ز کرده کنون برانم ز گردن تو را جوی خون ز آخر هم آنگه یکی کره خواست به زین اندرون نوز نابوده راست ببستش بران باره بر همچوسنگ فگنده به گردن درون پالهنگ چنان کرهٔ تیز نادیده زین به میدان کشید آن خداوند کین سواران به میدان فرستاد چند به فتراک بر گرد کرده کمند که تا کره او را همی تاختی زمان تا زمانش بینداختی زدی هر زمان خویشتن بر زمین بران کره بربود چند آفرین چنین تا برو بر بدرید چرم همی رفت خون از برش نرم نرم سرانجام جانش به خواری به داد چرا جویی از کار بیداد داد همی داشت این زن جهان را به مهر نجست از بر خاک باد سپهر چو شش ماه بگذشت بر کار اوی ببد ناگهان کژ پرگار اوی به یک هفته بیمار گشت و بمرد ابا خویشتن نام نیکی ببرد چنین است آیین چرخ روان توانا بهرکار و ما ناتوان یکی دخت دیگر بد آزرم نام ز تاج بزرگان رسیده به کام بیامد به تخت کیان برنشست گرفت این جهان جهان رابه دست نخستین چنین گفت کای بخردان جهان گشته و کار کرده ردان همه کار بر داد و آیین کنیم کزین پس همه خشت بالین کنیم هر آنکس که باشد مرا دوستدار چنانم مر او را چو پروردگار کس کو ز پیمان من بگذرد بپیچید ز آیین و راه خرد به خواری تنش را برآرم بدار ز دهقان و تازی و رومی شمار همی بود بر تخت بر چار ماه به پنجم شکست اندر آمد به گاه از آزرم گیتی بی آزرم گشت پی اختر رفتنش نرم گشت شد اونیز و آن تخت بی شاه ماند به کام دل مرد بدخواه ماند همه کار گردنده چرخ این بود ز پروردهٔ خویش پرکین بود ز جهرم فرخ زاد راخواندند بران تخت شاهیش بنشاندند چو برتخت بنشست و کرد آفرین ز نیکی دهش بر جهان آفرین منم گفت فرزند شاهنشهان نخواهم جز از ایمنی در جهان ز گیتی هرآنکس که جوید گزند چو من شاه باشم نگردد بلند هر آنکس که جوید به دل راستی نیارد به کار اندرون کاستی بدارمش چون جان پاک ارجمند نجویم ابر بی گزندان گزند چو یک ماه بگذشت بر تخت اوی بخاک اندر آمد سر و بخت اوی همین بودش از روز و آرام بهر یکی بنده در می برآمیخت زهر بخورد و یکی هفته زان پس بزیست هرآنکس که بشنید بروی گریست همی پادشاهی به پایان رسید ز هر سو همی دشمن آمد پدید چنین است کردار گردنده دهر نگه کن کزو چند یابی تو بهر بخور هرچ داری به فردا مپای که فردا مگر دیگر آیدش رای ستاند ز تو دیگری را دهد جهان خوانیش بی گمان بر جهد بخور هرچ داری فزونی بده تو رنجیده ای بهر دشمن منه هرآنگه که روز تو اندر گذشت نهاده همه باد گردد به دشت چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد به ماه سفندار مذ روز ارد چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر چو از گردش روز برگشت سیر که باری نزادی مرا مادرم نگشتی سپهر بلند از برم به پرگار تنگ و میان دو گوی چه گویم جز از خامشی نیست روی نه روز بزرگی نه روز نیاز نماند همی برکسی بر دراز زمانه زمانیست چون بنگری ندارد کسی آلت داوری

شرح و بازنویسی ساده

بخش 975 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).