شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 976 از 993

متن اصلی

به یارای خوان و به پیمای جام ز تیمار گیتی مبر هیچ نام اگر چرخ گردان کشد زین تو سرانجام خاکست بالین تو دلت را به تیمار چندین مبند بس ایمن مشو بر سپهر بلند که با پیل و با شیربازی کند چنان دان که از بی نیازی کند تو بیجان شوی او بماند دراز درازست گفتار چندین مناز تو از آفریدون فزونتر نه ای چو پرویز باتخت و افسر نه ای به ژرفی نگه کن که با یزدگرد چه کرد این برافراخته هفت گرد چو بر خسروی گاه بنشست شاد کلاه بزرگی به سر برنهاد چنین گفت کز دور چرخ روان منم پاک فرزند نوشین روان پدر بر پدر پادشاهی مراست خور و خوشه و برج ماهی مراست بزرگی دهم هر که کهتر بود نیازارم آن راکه مهتر بود نجویم بزرگی و فرزانگی همان رزم و تندی و مردانگی که برکس نماند همی زور و بخت نه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت همی نام جاوید باید نه کام بینداز کام و برافراز نام برین گونه تا سال شد بر دو هشت همی ماه و خورشید بر سر گذشت عمر سعد وقاس را با سپاه فرستاد تا جنگ جوید ز شاه چو آگاه شد زان سخن یزگرد ز هر سو سپاه اندر آورد گرد بفرمود تا پور هرمزد راه به پیماید و بر کشد با سپاه که رستم بدش نام و بیدار بود خردمند و گرد و جهاندار بود ستاره شمر بود و بسیار هوش به گفتارش موبد نهاده دو گوش برفت و گرانمایگان راببرد هر آنکس که بودند بیدار و گرد برین گونه تا ماه بگذشت سی همی رزم جستند در قادسی بسی کشته شد لشکر از هر دو سوی سپه یک ز دیگر نه برگاشت روی بدانست رستم شمار سپهر ستاره شمر بود و با داد و مهر همی گفت کاین رزم را روی نیست ره آب شاهان بدین جوی نیست بیاورد صلاب و اختر گرفت ز روز بلا دست بر سر گرفت یکی نامه سوی برادر به درد نوشت و سخنها همه یاد کرد نخست آفرین کرد بر کردگار کزو دید نیک و بد روزگار دگر گفت کز گردش آسمان پژوهنده مردم شود بدگمان گنهکارتر در زمانه منم ازی را گرفتار آهرمنم که این خانه از پادشاهی تهیست نه هنگام پیروزی و فرهیست ز چارم همی بنگرد آفتاب کزین جنگ ما را بد آید شتاب ز بهرام و زهره ست ما را گزند نشاید گذشتن ز چرخ بلند همان تیر و کیوان برابر شدست عطارد به برج دو پیکر شدست چنین است و کاری بزرگست پیش همی سیر گردد دل از جان خویش همه بودنیها ببینم همی وزان خامشی برگزینم همی بر ایرانیان زار و گریان شدم ز ساسانیان نیز بریان شدم دریغ این سر و تاج و این داد و تخت دریغ این بزرگی و این فر و بخت کزین پس شکست آید از تازیان ستاره نگردد مگر بر زیان برین سالیان چار صد بگذرد کزین تخمهٔ گیتی کسی نشمرد ازیشان فرستاده آمد به من سخن رفت هر گونه بر انجمن که از قادسی تا لب جویبار زمین را ببخشیم با شهریار وزان سو یکی برگشاییم راه به شهری کجاهست بازارگاه بدان تا خریم و فروشیم چیز ازین پس فزونی نجوییم نیز پذیریم ما ساو و باژ گران نجوییم دیهیم کند او ران شهنشاه رانیز فرمان بریم گر از ما بخواهد گروگان بریم چنین است گفتار و کردار نیست جز از گردش کژ پرگار نیست برین نیز جنگی بود هر زمان که کشته شود صد هژبر دمان بزرگان که بامن به جنگ اندرند به گفتار ایشان همی ننگرند چو میروی طبری و چون ارمنی به جنگ اند با کیش آهرمنی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 976 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).