شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 977 از 993

متن اصلی

چو کلبوی سوری و این مهتران که گوپال دارند و گرز گران همی سر فرازند که ایشان کیند به ایران و مازنداران برچیند اگرمرز و راهست اگر نیک و بد به گرز و به شمشیر باید ستد بکوشیم و مردی به کار آوریم به ریشان جهان تنگ و تار آوریم نداند کسی راز گردان سپهر دگر گونه تر گشت برما به مهر چو نامه بخوانی خرد را مران بپرداز و بر ساز با مهتران همه گردکن خواسته هرچ هست پرستنده و جامهٔ برنشست همی تاز تا آذر آبادگان به جای بزرگان و آزادگان همی دون گله هرچ داری زاسپ ببر سوی گنجور آذرگشسپ ز زابلستان گر ز ایران سپاه هرآنکس که آیند زنهار خواه بدار و به پوش و بیارای مهر نگه کن بدین گردگردان سپهر ازو شادمانی و زو در نهیب زمانی فرازست و روزی نشیب سخن هرچ گفتم به مادر بگوی نبیند همانا مرانیز روی درودش ده ازما و بسیار پند بدان تا نباشد به گیتی نژند گراز من بد آگاهی آرد کسی مباش اندرین کار غمگین بسی چنان دان که اندر سرای سپنج کسی کو نهد گنج با دست رنج چوگاه آیدش زین جهان بگذرد از آن رنج او دیگری برخورد همیشه به یزدان پرستان گرای بپرداز دل زین سپنجی سرای که آمد به تنگ اندرون روزگار نبیند مرا زین سپس شهریار تو با هر که از دودهٔ ما بود اگر پیر اگر مرد برنا بود همه پیش یزدان نیایش کنید شب تیره او را ستایش کنید بکوشید و بخشنده باشید نیز ز خوردن به فردا ممانید چیز که من با سپاهی به سختی درم به رنج و غم و شوربختی درم رهایی نیابم سرانجام ازین خوشا باد نوشین ایران زمین چو گیتی شود تنگ بر شهریار تو گنج و تن و جان گرامی مدار کزین تخمهٔ نامدار ارجمند نماندست جز شهریار بلند ز کوشش مکن هیچ سستی به کار به گیتی جزو نیستمان یادگار ز ساسانیان یادگار اوست بس کزین پس نبینند زین تخمهٔ کس دریغ این سر و تاج و این مهر و داد که خواهدشد این تخت شاهی بباد تو پدرود باش و بی آزار باش ز بهر تن شه به تیمار باش گراو رابد آید تو شو پیش اوی به شمشیر بسپار پرخاشجوی چو با تخت منبر برابر کنند همه نام بوبکر و عمر کنند تبه گردد این رنجهای دراز نشیبی درازست پیش فراز نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر ز اختر همه تازیان راست بهر چو روز اندر آید به روز دراز شود ناسزا شاه گردن فراز بپوشد ازیشان گروهی سیاه ز دیبا نهند از بر سر کلاه نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش به رنج یکی دیگری بر خورد به داد و به بخشش همی ننگرد شب آید یکی چشمه رخشان کند نهفته کسی را خروشان کند ستانندهٔ روزشان دیگرست کمر بر میان و کله بر سرست ز پیمان بگردند وز راستی گرامی شود کژی و کاستی پیاده شود مردم جنگجوی سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی کشاورز جنگی شود بی هنر نژاد و هنر کمتر آید ببر رباید همی این ازآن آن ازین ز نفرین ندانند باز آفرین نهان بدتر از آشکارا شود دل شاهشان سنگ خارا شود بداندیش گردد پدر بر پسر پسر بر پدر هم چنین چاره گر شود بندهٔ بی هنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید به کار به گیتی کسی رانماند وفا روان و زبانها شود پر جفا از ایران وز ترک وز تازیان نژادی پدید آید اندر میان نه دهقان نه ترک و نه تازی بود سخنها به کردار بازی بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 977 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).