شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 978 از 993

متن اصلی

همه گنجها زیر دامن نهند بمیرند و کوشش به دشمن دهند بود دانشومند و زاهد به نام بکوشد ازین تا که آید به کام چنان فاش گردد غم و رنج و شور که شادی به هنگام بهرام گور نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام همه چارهٔ ورزش و ساز دام پدر با پسر کین سیم آورد خورش کشک و پوشش گلیم آورد زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش نباشد بهار و زمستان پدید نیارند هنگام رامش نبید چو بسیار ازین داستان بگذرد کسی سوی آزادگی ننگرد بریزند خون ازپی خواسته شود روزگار مهان کاسته دل من پر از خون شد و روی زرد دهن خشک و لبها شده لاژورد که تامن شدم پهلوان از میان چنین تیره شد بخت ساسانیان چنین بی وفا گشت گردان سپهر دژم گشت و ز ما ببرید مهر مرا تیز پیکان آهن گذار همی بر برهنه نیاید به کار همان تیغ کز گردن پیل و شیر نگشتی به آورد زان زخم سیر نبرد همی پوست بر تازیان ز دانش زیان آمدم بر زیان مرا کاشکی این خرد نیستی گر اندیشه نیک و بد نیستی بزرگان که در قادسی بامنند درشتند و بر تازیان دشمنند گمانند کاین بیش بیرون شود ز دشمن زمین رود جیحون شود ز راز سپهری کس آگاه نیست ندانند کاین رنج کوتاه نیست چو برتخمهٔ یی بگذرد روزگار چه سود آید از رنج و ز کارزار تو را ای برادر تن آباد باد دل شاه ایران به تو شاد باد که این قادسی گورگاه منست کفن جوشن و خون کلاه منست چنین است راز سپهر بلند تو دل را به درد من اندر مبند دو دیده زشاه جهان برمدار فدی کن تن خویش در کارزار که زود آید این روز آهرمنی چو گردون گردان کند دشمنی چو نامه به مهر اندر آورد گفت که پوینده با آفرین باد جفت که این نامه نزد برادر برد بگوید جزین هرچ اندر خورد فرستادهٔ نیز چون برق و رعد فرستاد تازان به نزدیک سعد یکی نامه ای بر حریر سپید نویسنده بنوشت تابان چوشید به عنوان بر از پور هرمزد شاه جهان پهلوان رستم نیک خواه سوی سعد و قاص جوینده جنگ جهان کرده بر خویشتن تار و تنگ سرنامه گفت از جهاندار پاک بباید که باشیم با بیم و باک کزویست بر پای گردان سپهر همه پادشاهیش دادست و مهر ازو باد بر شهریار آفرین که زیبای تاجست و تخت و نگین که دارد به فر اهرمن راببند خداوند شمشیر و تاج بلند به پیش آمد این ناپسندیده کار به بیهوده این رنج و این کارزار به من بازگوی آنک شاه تو کیست چه مردی و آیین و راه تو چیست به نزد که جویی همی دستگاه برهنه سپهبد برهنه سپاه بنانی تو سیری و هم گرسنه نه پیل و نه تخت و نه بارو بنه به ایران تو را زندگانی بس است که تاج و نگین بهر دیگر کس است که با پیل و گنجست و با فروجاه پدر بر پدر نامبردار شاه به دیدار او بر فلک ماه نیست به بالای او بر زمین شاه نیست هر آن گه که در بزم خندان شود گشاده لب و سیم دندان شود به بخشد بهای سر تازیان که بر گنج او زان نیاید زیان سگ و یوز و بازش ده و دو هزار که با زنگ و زرند و با گوشوار به سالی هم دشت نیزه وران نیابند خورد از کران تا کران که او را به باید به یوز و به سگ که در دشت نخچیر گیرد به تگ سگ و یوز او بیشتر زان خورد که شاه آن به چیزی همی نشمرد شما را به دیده درون شرم نیست ز راه خرد مهر و آزرم نیست بدان چهره و زاد و آن مهر و خوی چنین تاج و تخت آمدت آرزوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 978 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).