شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 980 از 993

متن اصلی

بدو گفت رستم که جان شاددار بدانش روان و تن آباد دار بدو گفت شعبه که ای نیک نام اگر دین پذیری شوم شادکام بپیچید رستم ز گفتار اوی بروهاش پرچین شد و زرد روی ازو نامه بستد بخواننده داد سخنها برو کرد خواننده یاد چنین داد پاسخ که او رابگوی که نه شهریاری نه دیهیم جوی ندیده سرنیزه ات بخت را دلت آرزو کرد مر تخت را سخن نزد دانندگان خوارنیست تو را اندرین کار دیدار نیست اگر سعد با تاج ساسان بدی مرا رزم او کردن آسان بدی ولیکن بدان کاخترت بی وفاست چه گوییم کامروز روز بلاست تو را گر محمد بود پیش رو بدین کهن گویم از دین نو همان کژ پرگار این گوژپشت بخواهد همی بود با ما درشت تو اکنون بدین خرمی بازگرد که جای سخن نیست روز نبرد بگویش که در جنگ مردن بنام به اززنده دشمن بدو شادکام بفرمود تابرکشیدند نای سپاه اندر آمد چو دریا ز جای برآمد یکی ابر و برشد خروش همی کر شد مردم تیزگوش سنانهای الماس در تیره گرد چو آتش پس پردهٔ لاژورد همی نیزه بر مغفر آبدار نیامد به زخم اندرون پایدار سه روز اندر آن جایگه جنگ بود سر آدمی سم اسپان به سود شد ازتشنگی دست گردان ز کار هم اسپ گرانمایه از کارزار لب رستم از تشنگی شد چو خاک دهن خشک و گویا زبان چاک چاک چو بریان و گریان شدند از نبرد گل تر به خوردن گرفت اسپ و مرد خروشی بر آمد به کردار رعد ازین روی رستم وزان روی سعد برفتند هر دو ز قلب سپاه بیکسو کشیدند ز آوردگاه چو از لشکر آن هر دو تنها شدند به زیر یکی سرو بالا شدند همی تاختند اندر آوردگاه دو سالار هر دو به دل کینه خواه خروشی برآمد ز رستم چو رعد یکی تیغ زد بر سر اسپ سعد چواسپ نبرد اندرآمد به سر جدا شد ازو سعد پرخاشخر بر آهیخت رستم یکی تیغ تیز بدان تا نماید به دو رستخیز همی خواست از تن سرش رابرید ز گرد سپه این مران را ندید فرود آمد از پشت زین پلنگ به زد بر کمر بر سر پالهنگ بپوشید دیدار رستم ز گرد بشد سعد پویان به جای نبرد یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی که خون اندر آمد ز تارک بروی چو دیدار رستم ز خون تیره شد جهانجوی تازی بدو چیره شد دگر تیغ زد بربر و گردنش به خاک اندر افگند جنگی تنش سپاه از دو رویه خودآگاه نه کسی را سوی پهلوان راه نه همی جست مر پهلوان را سپاه برفتند تا پیش آوردگاه بدیدندش از دور پر خون و خاک سرا پای کردن به شمشیر چاک هزیمت گرفتند ایرانیان بسی نامور کشته شد در میان بسی تشنه بر زین بمردند نیز پر آمد ز شاهان جهان را قفیز سوی شاه ایران بیامد سپاه شب تیره و روز تازان به راه به بغداد بود آن زمان یزدگرد که او را سپاه اندآورد گرد فرخ زاد هر مزد با آب چشم به اروند رود اندر آمد بخشم به کرخ اندر آمد یکی حمله برد که از نیزه داران نماند ایچ گرد هم آنگه ز بغداد بیرون شدند سوی رزم جستن به هامون شدند چو برخاست گرد نبرد از میان شکست اندر آمد به ایرانیان به فرخ زاد برگشت و شد نزد شاه پر از گرد با آلت رزمگاه فرود آمد از باره بردش نماز دو دیده پر از خون و دل پرگداز بدو گفت چندین چه مولی همی که گاه کیی را بشولی هیم ز تخم کیان کس جز از تو نماند که با تاج بر تخت شاید نشاند توی یک تن و دشمنان صد هزار میان جهان چون کنی کار زار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 980 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).