شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 982 از 993

متن اصلی

ز خاقانیان آنک بد چرب گوی به خاک سیه برنهادند روی که ما بوم آباد بگذاشتیم جهان در پناه تو پنداشتیم کنون داغ دل نزد خاقان شویم ز تازی سوی مرز دهقان شویم شهنشاه مژگان پر از آب کرد چنین گفت با نامداران بدرد که یکسر به یزدان نیایش کنید ستایش ورا در فزایش کنید مگر باز بینم شما رایکی شود تیزی تا زیان اندکی همه پاک پروردگار منید همان از پدر یادگار منید نخواهم که آید شما را گزند مباشید با من ببد یارمند ببینیم تا گرد گردان سپهر ازین سوکنون برکه گردد به مهر شماساز گیرید با پای او گذر نیست با گردش و رای او وزان پس به بازارگانان چین چنین گفت کاکنون به ایران زمین مباشید یک چند کز تازیان بدین سود جستن سرآید زیان ازو باز گشتند با درد و جوش ز تیمار با ناله و با خروش فرخ زاد هرمزد لشکر براند ز ایران جهاندیدگان را بخواند همی رفت با ناله و درد شاه سپهبد به پیش اندرون با سپاه چو منزل به منزل بیامد بری بر آسود یک چند با رود و می ز ری سوی گرگان بیامد چو باد همی بود یک چند نا شاد و شاد ز گرگان بیامد سوی راه بست پر آژنگ رخسار و دل نادرست دبیر جهاندیده راپیش خواند دل آگنده بودش همه برفشاند جهاندار چون کرد آهنگ مرو به ماهوی سوری کنارنگ مرو یکی نامه بنوشت با درد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند دانا و پروردگار خداوند گردنده بهرام وهور خداوند پیل و خداوند مور کند چون بخواهد ز ناچیز چیز که آموزگارش نباید به نیز بگفت آنک ما را چه آمد بروی وزین پادشاهی بشد رنگ و بوی ز رستم کجا کشته شد روز جنگ ز تیمار بر ما جهان گشت تنگ بدست یکی سعد وقاص نام نه بوم و نژاد و نه دانش نه کام کنون تا در طیسفون لشکرست همین زاغ پیسه به پیش اندرست تو با لشکرت رزم را سازکن سپه را برین برهم آواز کن من اینک پس نامه برسان باد بیایم به نزد تو ای پاک وراد فرستادهٔ دیگر از انجمن گزین کرد بینا دل و رای زن یکی نامه بنوشت دیگر بطوس پر از خون دل و روی چون سندروس نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید نیرو و بخت و هنر خداوند پیروزی و فرهی خداوند دیهیم شاهنشهی پی پشه تا پر و چنگ عقاب به خشکی چو پیل و نهنگ اندر آب ز پیمان و فرمان او نگذرد دم خویش بی رای او نشمرد ز شاه جهان یزدگرد بزرگ پدر نامور شهریار سترگ سپهدار یزدان پیروزگر نگهبان جنبده و بوم و بر ز تخم بزرگان یزدان شناس که از تاج دارند از اختر سپاس کزیشان شد آباد روی زمین فروزندهٔ تاج و تخت و نگین سوی مرزبانان با گنج و گاه که با فرو برزند و با داد و راه شمیران و رویین دژ و رابه کوه کلات از دگر دست و دیگر گروه نگهبان ما باد پروردگار شما بی گزند از بد روزگار مبادا گزند سپهر بلند مه پیکار آهرمن پرگزند همانا شنیدند گردنکشان خنیده شد اندر جهان این نشان که بر کارزای و مرد نژاد دل ما پر آزرم و مهرست و داد به ویژه نژاد شما را که رنج فزونست نزدیک شاهان ز گنج چو بهرام چوبینه آمد پدید ز فرمان دیهیم ما سرکشید شما را دل از شهر ای فراخ به پیچید وز باغ و میدان و کاخ برین باستان راع و کوه بلند کده ساختید از نهیب گزند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 982 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).