غزل شمارهٔ 365

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل

ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت های شیرین باز می ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من

🔮
تعبیر فال
هر عمل خیری که انجام می دهید نتیجه ی خوبی نمی بینید. دستتان نمک ندارد گاهی آنقدر بی طاقت می شوید که می خواهید غیر از شر کار دیگری انجام ندهید شما عمل خیر و صواب خودتان را انجام دهید. خداست که پاداش شما را می دهد. صبر داشته باشید در آینده در عمل شما نقطه ی نجاتی برایتان پیدا می شود که خودتان باور نمی کنید.