دیوان حافظ

495 غزل در پایگاه محلی

غزل 217

مسلمانان مرا وقتی دلی بود / که با وی گفتمی گر مشکلی بود

غزل 218

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود / تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

غزل 219

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود / بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

غزل 220

از دیده خون دل همه بر روی ما رود / بر روی ما ز دیده چه گویم چه ها رود

غزل 221

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود / ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

غزل 222

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود / نرود کارش و آخر به خجالت برود

غزل 223

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

غزل 224

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود / به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

غزل 225

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود / وین بحث با ثلاثه غساله می رود

غزل 226

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

غزل 227

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود / تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

غزل 228

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود / پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

غزل 229

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد / دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد

غزل 230

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید / که بوی خیر ز زهد ریا نمی آید

غزل 231

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

غزل 232

بر سر آنم که گر ز دست برآید / دست به کاری زنم که غصه سر آید

غزل 233

دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

غزل 234

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید / ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

غزل 235

زهی خجسته زمانی که یار بازآید / به کام غمزدگان غمگسار بازآید

غزل 236

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید / عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

غزل 237

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید / فغان که بخت من از خواب در نمی آید

غزل 238

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید / هلال عید در ابروی یار باید دید

غزل 239

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید / وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

غزل 240

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید / وجه می می خواهم و مطرب که می گوید رسید