دیوان حافظ

495 غزل در پایگاه محلی

غزل 241

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید / حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

غزل 242

بیا که رایت منصور پادشاه رسید / نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

غزل 243

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید / از یار آشنا سخن آشنا شنید

غزل 244

معاشران گره از زلف یار باز کنید / شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

غزل 245

الا ای طوطی گویای اسرار / مبادا خالیت شکر ز منقار

غزل 246

عید است و آخر گل و یاران در انتظار / ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

غزل 247

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار / وز او به عاشق بی دل خبر دریغ مدار

غزل 248

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر / زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

غزل 249

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار / ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

غزل 250

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر / خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

غزل 251

شب وصل است و طی شد نامه هجر / سلام فیه حتی مطلع الفجر

غزل 252

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر / بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

غزل 253

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر / بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

غزل 254

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور / گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

غزل 255

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

غزل 256

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر / هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

غزل 257

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر / پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

غزل 258

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز / ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز

غزل 259

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز / چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

غزل 260

ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز / عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

غزل 261

درآ که در دل خسته توان درآید باز / بیا که در تن مرده روان درآید باز

غزل 262

حال خونین دلان که گوید باز / و از فلک خون خم که جوید باز

غزل 263

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز / خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

غزل 264

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز / پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز