دیوان حافظ

495 غزل در پایگاه محلی

غزل 25

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست / صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

غزل 26

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

غزل 27

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست / مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

غزل 28

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست / که مونس دم صبحم دعای دولت توست

غزل 29

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است / خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

غزل 30

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست / راه هزار چاره گر از چار سو ببست

غزل 31

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است / یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

غزل 32

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست / گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست

غزل 33

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است / چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

غزل 34

رواق منظر چشم من آشیانه توست / کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

غزل 35

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست / مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

غزل 36

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست / دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

غزل 37

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست / بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غزل 38

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست / وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

غزل 39

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است / شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

غزل 40

المنه لله که در میکده باز است / زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

غزل 41

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است / به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

غزل 42

حال دل با تو گفتنم هوس است / خبر دل شنفتنم هوس است

غزل 43

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است / وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

غزل 44

کنون که بر کف گل جام باده صاف است / به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

غزل 45

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است / صراحی می ناب و سفینه غزل است

غزل 46

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است / سلطان جهانم به چنین روز غلام است

غزل 47

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست / دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

غزل 48

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست / گوهر هر کس از این لعل توانی دانست