ورود به حساب کاربری
برای ذخیره علاقهمندیها باید وارد حساب خود شوید.
برای ذخیره علاقهمندیها باید وارد حساب خود شوید.
روضه خلد برین خلوت درویشان است / مایه محتشمی خدمت درویشان است
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است / بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است / وز پی دیدن او دادن جان کار من است
روزگاریست که سودای بتان دین من است / غم این کار نشاط دل غمگین من است
منم که گوشه میخانه خانقاه من است / دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است / ببین که در طلبت حال مردمان چون است
خم زلف تو دام کفر و دین است / ز کارستان او یک شمه این است
دل سراپرده محبت اوست / دیده آیینه دار طلعت اوست
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست / چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست
دارم امید عاطفتی از جانب دوست / کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست / آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست / بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست / تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست / در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست
اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست / زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست / ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست / که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست / جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست / حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست / در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست / دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست / در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست / آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست