دیوان حافظ

495 غزل در پایگاه محلی

غزل 49

روضه خلد برین خلوت درویشان است / مایه محتشمی خدمت درویشان است

غزل 50

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است / بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

غزل 51

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است / وز پی دیدن او دادن جان کار من است

غزل 52

روزگاریست که سودای بتان دین من است / غم این کار نشاط دل غمگین من است

غزل 53

منم که گوشه میخانه خانقاه من است / دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

غزل 54

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است / ببین که در طلبت حال مردمان چون است

غزل 55

خم زلف تو دام کفر و دین است / ز کارستان او یک شمه این است

غزل 56

دل سراپرده محبت اوست / دیده آیینه دار طلعت اوست

غزل 57

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست / چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

غزل 58

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

غزل 59

دارم امید عاطفتی از جانب دوست / کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

غزل 60

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست / آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

غزل 61

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست / بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست

غزل 62

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست / تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

غزل 63

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست / در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست

غزل 64

اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست / زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

غزل 65

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست / ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

غزل 66

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست / که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

غزل 67

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست / جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

غزل 68

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست / حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

غزل 69

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست / در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

غزل 70

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست / دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

غزل 71

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست / در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

غزل 72

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست / آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست