ورود به حساب کاربری
برای ذخیره علاقهمندیها باید وارد حساب خود شوید.
برای ذخیره علاقهمندیها باید وارد حساب خود شوید.
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم / بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم / که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم / ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
در خرابات مغان نور خدا می بینم / این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
غم زمانه که هیچش کران نمی بینم / دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم / راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم / دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم / خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم / از بخت شکر دارم و از روزگار هم
دردم از یار است و درمان نیز هم / دل فدای او شد و جان نیز هم
ما بی غمان مست دل از دست داده ایم / همراز عشق و همنفس جام باده ایم
عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم / روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم / از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم / که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم / به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم / به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم / محصول دعا در ره جانانه نهادیم
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم / کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم / شطح و طامات به بازار خرافات بریم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم / وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم / سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم / غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم