دیوان حافظ

495 غزل در پایگاه محلی

غزل 97

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج / سزد اگر همه دلبران دهندت باج

غزل 98

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح / صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح

غزل 99

دل من در هوای روی فرخ / بود آشفته همچون موی فرخ

غزل 100

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد / گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

غزل 101

شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد / زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد

غزل 102

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد / من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد

غزل 103

روز وصل دوستداران یاد باد / یاد باد آن روزگاران یاد باد

غزل 104

جمالت آفتاب هر نظر باد / ز خوبی روی خوبت خوبتر باد

غزل 105

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد / ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

غزل 106

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد / وجود نازکت آزرده گزند مباد

غزل 107

حسن تو همیشه در فزون باد / رویت همه ساله لاله گون باد

غزل 108

خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد / ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد

غزل 109

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد / ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

غزل 110

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد / وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد

غزل 111

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد / عارف از خنده می در طمع خام افتاد

غزل 112

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد / صبر و آرام تواند به من مسکین داد

غزل 113

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد / که تاب من به جهان طره فلانی داد

غزل 114

همای اوج سعادت به دام ما افتد / اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

غزل 115

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد / نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

غزل 116

کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد / محقق است که او حاصل بصر دارد

غزل 117

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد / که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

غزل 118

آن کس که به دست جام دارد / سلطانی جم مدام دارد

غزل 119

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد / ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

غزل 120

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد / بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد